دوستت دارم، نه به‌ خاطر شخصيت تو، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي‌كنم
******
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد، .باعث ريختن اشكهاي تو نمي‌شود
اگر كسي تو را آنطور كه مي‌خواهي دوست ندارد، به اين معنا نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
******
دوست واقعي كسي است كه دست‌هاي تو را بگيرد، ولي قلب تو را لمس كند.
******
بدترين شكل دلتنگي براي هر كس آن است كه در كنار او باشي و بد كه هرگز به او نخواهي رسيد.
******
هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي كه ناراحتي! چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
******
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
******
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران
******
خدا خواسته است كه بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را بشناسي، به اين صورت وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكرگزار باشي.
******
به چيزي كه گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
******
هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران  اعتماد كن و فقط مواظب باش به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني
******
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي، قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
******
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها زماني اتفاق مي‌افتد  كه انتظارش را نداري
************
************


<<>><<>><<>>
آموخته ام كه...
بهترين كلاس درس دنيا محضر بزركترهاست
******
آموخته ام كه...
وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد
******
آموخته ام كه...
وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني، تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.
******
آموخته ام كه...
هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.
******
آموخته ام كه...
هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم
******
آموخته ام كه...
وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم
******
آموخته ام كه...
زندگي سخت است اما من سخت ترم
******
آموخته ام كه...
همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.
******
******
زندگي رسم خوشايندي است زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ پرشي دارد اندازه عشق زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود زندگي جذبه دستي است كه مي چيند زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است زندگي بعد درخت است به چشم حشره زندگي تجربه شب پره در تاريكي است زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست خبر رفتن موشك به فضا لمس تنهايي ماه فكر بوييدن گل در كره اي ديگر زندگي شستن يك بشقاب است زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است زندگي مجذور آينه است زندگي گل به توان ابديت زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست هر كجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فكر هوا عشق زيمن مال من است چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت ؟
******
******
******
چه مغرور بوديم
چه مغرور بوديم اون شب كه همه به سوختن شمع م? خنديديم و خوشحال بوديم از تنها شدن پروانه.وقت? گل پرپر شد در دل شاد شديم كه ديگر عشق رفت.
چه خودخواه بوديم اون شبها? مهتاب? كه تو? آسمون به در به در? ستاره م? خنديديم و به غروب مهتاب
چقدر حسود بوديم كه تحمل ديدن گريه ها? ب? ريا? لكه ها? اب را نداشتيم و نه تحمل فرياد عاشقانه ? دريا .حسوديمون م? شد به مرواريدها? در آغوش موج ها آرميده
چقدر حسرت گريه ها? شبانه ? عاشق را كشيديم.افسوس كه نتونستيم عاشق بشيم.فقط فكر كرديم عاشقيم فقط اين خيال عاشق? بود
چون نه تونستيم مثل شمع بسوزيم؛نه مثل پروانه عاشقانه به دور معشوق گشتيم و نه مثل ستاره در به در در آسمان به دنبال خانه ? گم شده ? معشوق ******
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد بدست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي دم خويش را برگلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را ... ************* (( من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام. عشق به آزادي سختي جان دادن را بر من هموار مي سازد. عشق به آزادي مرا همه عمر در خود گداخته است. آزادي معبود من است. به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است. هر دردي بي درد است. هر زنداني رهايي است. هر جهادي آسودگي است. هر مرگي حيات است. مرا اين چنين پرورده اند من اينچنينم. پس چرا از فردا مي ترسم؟ .... من تنهايي را از آزادي بيشتر دوست دارم! ))
******



۱۳۸۸/۱٢/۱۱
سودان و مردمان سودان!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چندى بیش از سودان و خیابانیش نوشته بودم،حال از صفت مردم این کشور افریقاى مینویسم؛ صفتى که به صورت ژن همچنان در وجودشان باقی است آن هم صفت بردگیست، جای تعجبه با وجودی که سالهاست از قطع نسل بردگی میگذرد همچنان این صفت احساس میشود؛در میان این مردم با گذاشته ام مردمانى که تا زمانى مسؤلى بالاتر از خود بالاى سرشان نباشد دست به هیج کارى نمیزنند و احساس هیج مسؤلیتى نمیکنند، اینها همان مردمان تنبل صفتند که ابن خلدون در مورد آنها گفته " مردمانى ضعف ارادهاى هستند که از خود هیج اراده اى ندارند"؛ و بقول ابو حیان توحیدی"مردمانى بى خیال و غافل از همه جیز، که همجون حیوانند". آرى، به تحقیق چنین است. جای هیج گله و ناراحتی و توهین به این مردمان پاک نیست، بلکه واقعیتى همراه با تلخیست.

بقول ابراهام الکول محقق قاره آمریکا در مورد سیاه بوستان و بردگان چنین میگوید:" زمانى که بردگان را ازاد کردند و به آنها زمین و اراضی کشاورزى دادند تا زراعت کنند مدتى قدرت نظارت بر کار خویش داشتند و آنجا را رها کرده و به جایگاه اولی خویش بر گشتند تا در لباس بردگی ظاهر شوند و از صاحب کار خویش فرمان گیرند". این خود نقطه اى از نقطه ضعفهایست که در سودانیها به چشم میخورد.

حال بعد از این به صفتهای دیگر این مردم که در میانشان احساس کردم میبردازیم. چندى بیش کتاب حدیث ورق میزدم که در لابه لاى احادیث چشمم به حدیث منافق افتاد،وآن این حدیث است:"عَنْ النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ آیَةُ الْمُنَافِقِ ثَلَاثٌ إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ وَإِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَإِذَا اؤْتُمِنَ خَان".که آن در میان این مردم سیاه بوست دیدم. لحظه اى با خود گفتم واقعاً این مردم منافقند؟ چون این صفت منافق طبق حدیث رسول در وجودشان احساس میشود. بر خود تحلیل کردم و گفتم شاید عاملى باشد که این صفت در اینها بوجود آمده است.

خلاصه مردمانى عجیبند راستگویى بر زبانشان جارى نمیشه، اگه دیدى یک سودانى راست گفت بدان که اصلش از جاى دیگه است.طورى وعده میدهند کأنه راست میگوید و بر سر وعدش باقیست، همین دیروز بود رفته بودم دانشگاه تا با یکى از مسؤلین در مورد کارم باهاش مشورت کنم ایشان از روى بى حوصلگی گفت:برو فردا بیا،چنان با زبان خوش بیان کرد که باورم شد، فردا شد- فردا شد تا بلاخره بعد از چندین فردا او را دیدم این بود وعده آن مسؤل. چه جالب این صفت در بین همه اقشار سودانیهاست قشر دانشگاهی ،بازارى، و غیره،هیچ فرقى بین آنها نیست. این خود از خلاف وعد سودانیهاست که امام شافعى میگوید:

سلام على الدنیا إذا لم یکن بها                     صدیق صدوق صادق الوعد منصفا

صفت دروغگوی که داره غوغا میکنه، شخص اینقدر دروغ میگوید که خود هم به مرحله باور میرسد، این سودانیها براى باورندن شنونده بحرفهاى دروغشان چنان قسمهاى"والله- اقسم بالله العظیم" میخورند که همه را به حیران میاورند.این صفتها نه تنها عامل و نشانهاى منافق،بلکه عامل تخلف و عقب ماندگى کشور شده است.

 

 

عبد الرزاق رحمانی

 دانشجوی ادبیات عرب

دانشگاه خارطوم

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/۳/٢۳
کوچيدم...رفتم...گريديم...خنديدم...بدرود سودان...سلام ايران عزيزم!!!

 و باز هم سلام...سلام...

و اين بار سلامی متفاوت...سلامی که بوی آخرين سلامها رو ميده...دارم ميرم....کوله بار خاطرات سودانم رو دارم جم ميکنم تا باخودم بيارم به همون جايی که تعلق دارم..

اگر بار گران بوديم ما رفتيم...اگر نامهربان بوديم ما رفتيم...

M*~شبهای مهتابی~*M

~~~~~~~~خلاصه ی سفر يه نفر از سودان(خودم)~~~~~~~~~

سودان،هوای گرمش(سوختم)،الاغای قشنگش(واسه سواری بد نيس)مردم خون گرمش(بيچارها زياد تو آفتاب وايسادن...خونشون گرم شده..ولی مردم خوبی بودن)،کوچه های خاکيش(روزی ۱۰۰بار لباسام رو شستم)،طوفانای وحشتناکش(هر روز ۴۰۰ کيلو خاک خوردنبارونای شلنگيش(توليد رود و کنسرت قورباغه ها،چَه چَه...بَه بَه) جاده فرودگاه(نصف شب قدم زدن)، کيسه عفرا(غذا جم کن فقيرا)،ام درمان(بازار همه چی،پيچ پيچی)،جزيزه توتی(خالی از طوطی...پر از گاو و شِن روون

دانشگاه خارطوم،قسم آداب(قديمی ترين قسمت..*خطر مرگ نه ريزش سَردرش)..زورکا جونم(کيفه گندش،مثالای بانمکش)،دکتر صبری(فيلسوف بود..فلسفه رو خوب ياد ميداد...با  چرت!!)،استاد حيدر(وقت سوال پرسيدن از بچه ها من می مردم...فارسی رو فوته آب بود..بد بخت بودم سر کلاسش،بدجوری آروم ميشدم)،استاد کباشی (خدايش يه شباهتی با کفّاش محلمون داشت،وای توهين؟!اونم استاد...نه!؟هرگز!)واستادای ديگه...

قاعه عبدالله طيب(مربوط به مرحوم پرفسور عبدالله الطيب...قيافه ش بانمک بود،بشکن زدن تو اين قاعه استاد بود..) ،قاعه دوبيل با صندليای تاب تابيش(منم دو تا بيل هديه ميکنم بهش تا کامل بشه)ميمونا(يه بار ميمون رو به فارسی گفتم...اون وقت ياور فک کرد دنباله يه نفرم...آخه ميمونه اسم بيد)

دانشگاه جوبا(سقف گونی کشيده+گربه ی ملوس)،دوسای سودانی(فضولای محله)،قاعه الصداقه(گشت و گذار،سر به سر سودانی گذاشتن)،موزه(حسرت)،پارک(مشنگ)،فَک هاشم(فنر فَکِش در رفته)،جبل الاوليا(کوهی نبود)،هتل هيلتون(سقفش سوراخ بود«بهترين هتله سودانه ها»)،مسجدای قشنگش(نيلين)،آسمون دلگيرش(پر از عقاب)و تک تک ثانيه های اينجام..همگی بدورود...

يه نگاه آخر به نيل،نيل قشنگم...نيل آبی...نيل خاکی...منم دارم ميرم،هورااااا...ميشد نيل ور ميداشتم می آوردم ايران...حيفِ نيله!!دلم واسش تنگ ميشه!!

و سودان کشور خاکی اما دلنشين...ببخش اگه تو رو خوب معرفی نکردم...ببخش اگه خوبی ها و زيبايی هات رو نديدم....يا کم ديدم...سودان جای قشنگيه...جالبه...من که کلی خاطره دارم ازش!!!برای ديدن و گشتن،بد نيس!!ولی برای موندن،نه!!

خداحافظ جمع ايرانيانِ سودانی!!!همون مقيم سودان!!!بی من خوش باشين...

«هر کسی يه نمره به من بده..از 0 تا 100....باشه؟؟دوس دارم نظرتون رو بدونم...هيچ اشکالی هم نداره0 باشه!!!من عادت دارم»

چقدر شوق دارم...با داشتن اين همه شوق ولی يه حسه متفاوت درام...نميدونم...هميشه موقه خدافظی همين حس رو دارم...يه حس عجيب؟!تو خاطرهام دارم غرق ميشم...غرق...

دارم برميگردم....تا جای دوسايی که ايران نيستن رو هم خالی کنم...اگه کاری هس بگين؟؟

و اما جمله اين دفه..ای کاش آشنايی ها نبود....يا اگر بود به دنبالش جدايی ها نبود!!!...

اينم آدرس جديدم: M*~شبهای مهتابی~*M من از اين به بعد اينجام...خوشحال ميشم دوسای خوبم که تا حالا باهام بودن رو اونجام ببينم!!!...مياين؟؟...اونجا الان آپه و تنها!!!پس زود بياين!!زوووووووووووووود

از همه ی دوستای گلم که لينک مو گذاشتن ممنونم...فقط اگه ميشه آدرسه جديدم رو بزاريد...باشه؟؟؟مر۳۰n

صبر کنين هنوز هستم....وايسين...برام دعا کنين مشکلی پيش نياددر ضمن از همگی ميخوام منو ببخشيداگه چيزی نوشتم که ناراحتتون کرد...من نميخواسم ناراحت بشين که...من ميخواسم يه لبخند رو لباتون بشکفه...همين...

خوب ديگه خدافظی نميکنم...که اونجا ببينمتون!!!کاری ندارين؟؟؟فعلن..

پاوبلاگی....اينم علت کم سر زدن من....حالا ببخشين..من به ياده همه هستم!!!هميشه!!!بی شما،جون شما نميشه!!چه ميشه،نميشه ای شد آخره کاری

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/۳/۱٩
درگير....قاعه الصداقه...فوتبال..خوشحال!!!

سلااااااااااااااام....دوستای گلم...خوبين؟

اول از اينجا بگم که اوضاع قمر در عقربه...چن روزه هوا گرم شده،برقام ميره«کجا ميره؟»چی گفتم؟!ديشبم بارون اومد..چن قطره!!هورتا

خوب يه خاطره از ۱۶ خرداد...دوشنبه...«داشت بدجوری بهتون خوش ميگذشت،بدونه خاطرات من نه؟»

قرار بود بريم موزه که باز ۲شنبه بود و تعطيل...هی!!رفتيم نمايشگاه سوريه...يه جورايی تابلو شديم...خيلی ها ميشناسنمون...آخه زياد ميريم....قاعه الصداقه...جای بزرگه و قشنگيه...رفتيم توی نمايشگاه...يکم گشتيم بعد اومديم بيرون...وسط چمنا ولو شديم و يکم گپ زديم....بعدش آفتابِ داغ وگشتنم استاد...

يه جايی همون وسطا، روی پله ها،قالی های قرمز پهن شده بود...توشم اونطور که پيدا بود خيلی  قشنگ،مشنگ بود...از بيرون ديدم يه خانومه اونجا وايساده...منم گفتم ميرم...اداشو در ميارم،مثلا منتظره کسی امرفتم تو،يکم ساعتم رو نيگاه کردم،دور وبرم رو،بعدخانومه رو و آخرم نگهبانه رو...ديدم نه انگار نميشه وايساد....داشتم می اومدم بيرون که خانومه شروع کرد به سوال پرسيدن و حال واحوال پرسی...بعد از جواب دادن به سوالاش..من شروع کردم به پرسيدن...اينجا واسه چيه؟...ميشه بگردم؟..ميشه عکس بگيرم؟...خانومه توضيح داد”اينجا يه سالن کنفراسه و بعضی جلسه های مهم رو اينجا ميگيرن−منم ذوق−بعد نگاهش رو کرد به نگهبانه و گفت:اينا دوستای ايرانی من هستن ..ميشه اينجا رو ببينن؟..اونم گفت:آره...ولی نميشه عکس بگيرن...سريع دوربين رو برداشتم و با دوستام شروع کردم به گشتن....بالا،پايين...سالن ها...آشپزخونه و....خيلی جاهای ديگه...داشتم عکس ميگرفتم، که يهو نگهبانه جلوم سبز شد:گفت اينجا عکسبرداری ممنوعهانگار ميخوامم اونجا رو بخورمخلاصه ديدم اوضاع نامساعده19زدم بيرون....و باز هوای گرمه بيرون....وسط قاعة الصداقه يه حوض بود...بدو بدو رفتم سراغ حوض...يه حوضه پر از آب+گِل...يه گُل پرت کردم وسطه آب...يه دفه ديدم ۱۰۰۰تا ماهی ريختن روش...داشتم شاخ درمياوردم9فک ميکردم توش پر قورباغه است ولی پر از ماهی بود....مث شکارچيا دستم رو زدم تو آب...بعد ديدم يه ماهی تو دستام داره التماس ميکنه واسه زنده بودن...آخی..دلم سوخت....هر چن توی اون آب گلی هم زياد دووم نمی آورد....ولی درهر صورت ولش کردم تا خوش باشه!!

اينم جمله اين دفه«بدونه توضيح»

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد........خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

هی ..عجب روزگاريه....انگار همين ديروز بود که نوشتن رو شروع کردم...نوشتن،عجب روزايی رو گذروندم...گاهی تلخ،گاهی شيرين...من هستم...تو هستی...ولی يه مدته کم...کوتاه...مهمون اين دنيا...اين روزگار...مهمه استفاده از ثانيه هاس...چقدر ثانيه ها عجله دارن....امروزها،باعجله ميشن فردا...و فراد تکرار ديروز...کاش تکرارها نبود..ای کاش،کاش ها نبود...حسرت ها نبود...ای کاش و ای کاش

دعای اين دفه:راسی خبردراين يکی از کشورای آفريقايی قحطی اومده؟؟من تصويرش رو چن روزه پيش ديدم....دلم خيلی سوخت براشوناز همگی ميخوام واسه اون کشور و مردمش دعا کنين...باشه!!

احساس زير خط ها ناپيداست...شوق من زير کلمه هايم ميچرخد...آهنگ قلبم با شادی غنچه ميدهد...ولبخند روی لبهايم ميشکفد..خيلی خوشحالم!!خيلیميخوااااااااااام داد بزنم..فرياد...خوشحاليم رو نميتونم بنويسمراسی ميخوام کوچ کنم...نميدونم کجا؟!يه جای ديگه......به نظرتون کجا برم؟؟؟بلاگفا،بلاگ اسکی،ميهن بلاگ،بلاگ اسپت،پارسی بلاگ و...يا همين جا؟!کجا بهتره؟؟من با اينجا بيشتر آشنام...گفتم باهاتون يه مشورتی بکنم...پس راهنماييم کنيد

فوتبال ديروز هم آخر حال بود!!تبريک ميگم...ولی گزارشگری اين عربا آخره خندس...چن نمونه ش:گل محمدی:جل محمدی....نيکبخت واحدی:نيکبحت واحدی(تلفظ تندش...)و جواد:جووآد..واااااااااای انقدر ميخندم...تازه دماغشونم سوخت...دلم خنک شد!!ولی من تو اين دوتا بازی آخری از دوتا اسم خوشم اومد....يکی چلمن چل(ميزاشتن چلاغ )و حسين بابا...اسمای تابلويی دارن مخصوصا کره ای ها ...توی تيمشون ۸ تا chol دارن..يکی هم cholman

از همه دوستايی که بهم سر ميزنن خيلی خيلی ممنونمدلم خوشه به کامنتاتون...پس يادگاری يادتون نره...منتطرم...ببخشيد اگه نتونستم به وبلاگای قشنگتون سر بزنم...آخه اين هفته خيلی درگيرم.....ولی تند تند خبر ميدم..همون آپ ميکنم......شمام منو تنها نزارين !باشه!منم بعدن جبران ميکنم...فعلن..

پاوبلاگی:آهنگ وقت نکردم پيدا کنم...به خاطر همين فعلن اين آهنگ رو گذاشتم...چطوره؟ 

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/۳/۱٢
آينده........هوا......قورباغه و...

 

~*سلام به همه ی بر و بچ!!!نميدونم sجمع ميخواد يا نه؟؟*~

خوبين؟؟من که خوبم...دارم حال دنيا رو ميکنماونم اينجا...آخه گرما حال خودش رو داره!!خبر ندارين.....

اول اين ضرب المثله رو روشن کنم...واسه دوسايی که دوس داشتن بدونن..اين که «هِر رو از بِر تشخيص نميده»يعنی ۱/دوست رو از دشمن تشخيص نميده...۲/گربه رو از موش تشخيص نميده،سوميشم يادم نيس!!انقدر گفتم تشخيص يه دفه ياده اين تشابه افتادم√کشتی≈تهش خيس

اينجا که هيچ خبر،مبری نيس...اون ورا چطور؟؟اين چن وقته که بارون اومده بود يه گروه از بهترين قورباغه ها اومدن اين نزديکا و افتخار دادن شبا واسمون يه دهنی بخونن...حالا موندم اين قورباغه های سودانی چرا اينطوری ميخونن....شکل همين مرسدسا..فک کنم همنشينی با مردسدسا،کار دستشون داد آخر و قور قور هم يادشون رفت!!خلاصه ساعت ۹ تا "۱۲:۳۰ ميشد قشنگ به موسيقی دلنواز  قور قور،عر عر گوش داد.تازه بعدشم ديگه تو سرم واسه خودش استاد ميشد و هی ميچرخيد و هی ميچرخيد تا اينکه بالاخره يه مرگ موقت ميومد سراغم!!...

ولی نميدونيد اين بارون چقدر قشنگ کرده همه جا رو...همه جا سرسبزتر شده و تازه تر...هر چن هوا بعد از بارون شرجی ميشه ولی خداکنه يه باره ديگه هم بارون بياد...اونم شلنگيش!!

چن روز پيش داشتم يه مجله ميخوندم....رسيدم به صفحه"سفری به آينده...يا يه چيزی توی اين مايه ها...آرزوهای آدمای مختلف در آينده...کلی خنديدممثلا يه پسر ۱۵ ساله...آرزوش اين بود....که مهندس برق بشه ...بعد با يه دختر به نام نميدونم چی چی لا آشنا بشه و دو تا بچه به اسمه سوژان با سپنتا داشته باشه!!بعدشم حتما از دس اين دوتا دق مرگ بشه و بميره!!حالا تازه اين که خوب بود يکی ديگه آروز داشت دو تا دختر دوقلو به دنيا بياره،بعد اين دوتا بزرگ بشن و برن دانشگاه و مثلا رشته سوسک کشی رو با هم بخونن....و بعد هم يه دمپايی طلايی از جشنواره ×⅝ξجايزه بگيرن...چقدر رومانتيکه نه؟؟هه‏ههخلاصه هر کی يه چی نوشته بود....من که ديگه ۹۷ سالمه و آب از سرم گذشته...ولی بازم آرزو بر پيران که عيب نيست،نه؟؟منم تازه اول پيريمه!!تازه فکر مرگ و مردن رو هم با اجازه ميزارمش کنار.....آخه تا ۱۲۰ سالگی هنوز خيلی مونده!!من که آرزوهام زيادنشما چی؟؟تا حالا فک کرديد به آينده؟...پس فردا يه عصا ميدن دستمونو بعد.....هی...نميدونم چرا بعضيا دعای خيرشون اينه که ايشالا پير شی ننه ای بابا،آخه ننه جون،خودت چه خيری ديدی از پيری....که منم پير شم...هان؟؟؟؟؟پيری و هزار درد...کجاش خوبه آخه؟؟

روزه عجيبی ست امروز..آينده برايم مبهم است....چگونه رفع ابهام کنم؟....معادله زندگی با ضربهای ذهنم حل نشدنی ست...روزهای بارانی زندگيم را در روزهای آفتابی ضرب ميکنم..و روزهای تکراری را حذف...جوابش به بی نهايت وصل ميشود...بی نهايت..چه کوتاه است عمر گلها..ولی چه ماندنی ست عطرشان..عطر ماندنی آنها..در  ذهنم تداعی بخش بودن های زندگی ست...بايد های زندگی.. و تقدير...

دفترم رو باز کنم واستون يه قسمت از يه خاطره رو بنويسم....نه بی خيال....والا اين چن وقته خاطره ی زياد جالبی ندارم...ميخواستيم بريم موزه بگردیم...تعجب نداره که....سودانم موزه داره...ولی از شانس بده من موزه رو اون روزی که رفته بوديم،درش رو گِل گرفته بودنحالا هر وقت رفتم مينويسم واستون....

فردام که فوتبال داره....بايد با گزارشگری اين عربا به جای فوتبال ديدنيه چرت بخوابم،اميدوارم اين بازی رو هم ببريم.....يه اميد يه چرت شيرين!!ببخشيد منظورم بُرد بود!!

اينم يه متن از من:زندگی شيرين است ..شيرينی اش به تجربه است ....تجربه با شکست ميشود تجربه...شکست با شناخت ميشود پيروزی ...پس پيروز باشيم و اميدوار.....

گل لبخند رو لبام جا ميگره....غنچه شادی ميشکفه....بهار مياد سراغم....غم ميره از نگاهم....بال ميگرم....پر ميکشم.....آسمون من تا آسمونِ عشقتون....يه نگاه فاصله داره..زود ميرسم....يه خيابون....يه بيابون....يه بارون...بوی عطر پاکی....بوی احساس غريبی....بوی لاله...آدمای ساده...نهاينا همش يه خياله!!يه خياله.....نه آسمونی،نه بارونی،نه عطر پاکی...فقط يه زمينه خاکی...يه زمينه خاکی....با آدمای  شاکی!!ولی من با خيالشم شادم..شاد

اينم جمله اين دفه....خوشبختی بر سه ستون استوار است:فراموش کردن گذشته،غنميت دانستن حال و اميد وار بودن به آينده....بله،امید داشته باشيم به آينده...قدر الان رو هم بدونيم!!

ممنون از دوستایی که لطف دارن به من سر ميزنن....و معذرت از دوستايی که نتونستن بهشون سر بزنمآخه يکم مشکل دارمهمين ديگه،دلم تنگ شده بود....که حالا وا شد!!راسی من دارم دنبال يه آهنگه شاد ميگردم...دوستای خوبم اگه داريد به منه ...هم بدهيددستام دراز کنم تا بدين؟؟(پاورقی...اينو گفتم،دلتون بسوزه و يه کمکی بکنين...ناسلامتی دوستين با من هااااا!!)خوش باشينفعلن....

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/۳/٤
بارون ...شهر را زير قدمهايش زيبا کرد!!بارون قشنگه!!خيلی!!

سلام...حال واحوال؟؟خوبين؟؟بدون من خوش گذشت؟؟دم بی معرفتاش گرم!!

نميدونيد چقدر خوشحالم..نه به خاطر تموم شدن امتحانا...نه...امروز شهر خاکی خرطوم...خيلی قشنگ شده بود!...امروز خرطوم ديگه خاکی نبود...ديگه تاريک نبود...امروز اينجا بارونی بود...بالاخره آسمون اينجام ،دلش رو يه دل کرد و بغض ۷ ماهش رو شيکوند...بالاخره بارون اومد..بارون با تموم زيباييش...با تموم قشگيش...منم به اندازه ۷ ماه،زير بارون راه رفتم...با بارون باريدم...باهاش پاک شدم...چقدر بارون قشنگه...بارون تجلی پاک احساسه!بارون با قدمهای پاکش يه جون تازه داد به اينجا..يه جون تازه داد به من...خرطوم پر از عطر شده،پر از احساس..خلاصه من که خيلی ذوق زده شدمميخواستم از پنجره بپرم پايين

اينم چن تا جمله از لابه لای درسای مشنگمون!!! يه ضرب المثل عربي!«لا يعرف الهر من البر»تو فارسی هم داريم،شنيديد؟؟ حالا به نطرتون منظور از هر يا بر،چی چيه؟؟ «افضل الاولاد من برره»(از برره خودمون بيد!!تامنه کروز برره...يادتونه؟)....يه شعرای جنی هم هس تو درس مهاراتمون!!اصلا قضيه جن از همون روز شروع شد!!استاد شعر ميخوند و من تو بحر جنه که چه ميکنه!!شعرش آخر حال بود!!اين نظر سنجنی من رو يه نيگاه بکنيد...تا آب نشده

از سودانيا بگم...که خيلی ماهن!!!راسش سودانيا خوبن...ولی خيلی خيلی فضولنبعدشم زود صميمی ميشن!!بعضياشون رو با ۴۰۰ کيلو عسل هم نميشه خورد..بعضيام خيلی مهربونن!!من از سودانی جماعت هم بدی ديدم هم خوبی!!مث جاهای ديگه...

ميخوام اين قضيه اتوبوسای دم در دانشگاه رو تعريف کنم..بله...اينجا خر زياده9ولی تو خيابونا کمه....به جاش يه آدمايی ميزارن توی اتوبوس که وقتی ميخوان به مسافر خبر بدن...ميگن...با عرب..باعر..باعر ..مخفف عربيه!!يعنی ماشين..درست ميشه، عر عر ...انقدر هم زيادن که گاهی از سر و صداهاشون سر سام ميگرم!!!ميگم يه خر ميزاشتن دم در تا اين مسافرای .. رو خبر کنه!!نميدونم...

خب هوا گرمه و سودانيام تيز هوش،شربت دارن به به!خوشمزه!!!اسماش رو مينويسم تا يکم خستگيتون در بره!!کرکردی که خيلی خيلی خوشمزه ست..اين دفه دلتون بسوزه!!!رنگشم قرمزه!!!تبردی..بد نيس...از يه ميوه سفيد رنگه!!!تمر هندی...يه چيزايی به نام تمر(شايد تمبر) هندی روميزارن خشک ميشه بعد باهاش شربت درس ميکنن....مزه اش هم همينطوريه!خلاصه که هر چی گيرشون بياد باهاش شربت،مربت درس ميکنن!!تا جلوی اين گرما دووم بيارن!!آخی !نه؟؟البته با اين بارون هوا خيلی خوب شده...نسيم خنکی مياد!!ولی بازم گرمه!!

خوب بريم سر بحث مرگ و مردن که بعد از امتحانا خوب ميچسبه!!39اينم بهترين نظرات درباره مرگه!!البته همه نظرات خوب بود...

«مرگ ... خلسه مبهم...سفر روح به هرکجا که دوست داشت..خلاص شدن از کابوس ندانستن...خلاص شدن از حصار زمان...خلاص شدن از بدترين اختراع بشر پول... رهايی از تعلقات...نزديک شدن به مسمی و دور شدن از اسم...خداحافظی با کسالت جسم...سلام به شعف جان...شوق رسيدن به نور مطلق... نزديک شدن به ترازوی عدل... اثيری بودن مفاهيم ابدی... رنگهای حقيقی... چه دنيای قشنگی.»نظر دوست عزيزم  تمساح!....البته توی وبلاگش هم در اين باره زياد نوشته...برا من که جالب بود....شما رو نميدونم؟؟

«من معتقدم ٬ قبول دارم و با تمام وجود و احساس هام می دونم که نخواهم مرد . می دونم که تا ابد خواهم بود. می دونم که من ای که می تونه بميره ٬ من نيست بلکه کالبدی هست که دارم ازش استفاده می کنم و چيزی که بهش مرگ می گن فقط عوض کردن همين کالبد هست.... آره من با این مردن ها نخواهم مرد .... مطمئنم دوباره ها هميشه هستند ... دوباره برمی گردم ... شايد تو تن يه درخت يا ساقه يه يه گياه ....شايد تو پرهای رنگارنگ يه پرنده .... شايد تو کالبد يه قاتل يا يه قهرمان يا يه شاعر يا يک ديوونه يا خيلی عاقل ..»  اينم نظر هلال ناتمام عزيزمه!من با نظرش ديدم عوض شد...آره منم ممکن يه روز  جوانه زدم از دل يه ساقه!!شايد اون موقع برای...بی خيال!

اينم يه تيکه از من!! زير ستونها هزارن هزار درد....زير قبلها هزاران هزار سنگ...زير دلها فرسنگ ها فرسنگ فاصله....زير چشمانم نم نم های باران...زير قلبم،سبد سبد آرزوی مرگ.....زير پيچکهای سبز،زير آفتاب....تيرگی تيرگی،مرگ،پايان....زير کاووس غم آلود زمين.....بارشه بارانی سرد وبی روح.....روزی در زير سنگهای خونی زمين.....به تاريکی وخاموشی گره خواهم خورد.....خاموش خواهم شد.....به سادگی يک باران سر بی روح .....در اعماق خاکه مرده ای نفوذ خواهم کرد.....خواهم رفت به قلب ساده يک ساقه .....شايد روزی دیگرجوانه  زدم... از دل تنهای  يک ساقه!!.....آره..شايد جوانه زدم.. شايد..

 ميخوام هر دفه يه جمله بنويسم...شمام ميتونيد کمکم کنيدجمله اين دفه اينه!!«به چيزي كه گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن32.» پس لبخند بزنيم!!!لبخند!!برای بودنمان...برای آمدن باران...و زيبايی های اطرافمون!!
ممنون از دوستای بامعرفتمممنون که باهام بودين!!دلم تنگ شده بود!!خب تا زندگی هست...نفسهايم هستن...خواهم نوشت...ولی نميدونم درباره چی؟؟بازم کمک!!و...فعلن..

 


 

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/٢/۱٥
بحث های متفرقه!!جن!!امتحان!!شم النسيم!!و.....

                                                ســـــــــــلام....

حال و احوال؟خوبين؟من که دارم می ميرمآخه امتحانا نزديکه و منم هنوز هيچی نخوندمآره ديگه سه شنبه اولين امتحانه!برام حسابی دعا کنين!باشه!

احتمالا ديگه نميتونم بيام تا اوايل خرداد که امتحانامون تموم ميشه!!هی عادت کردم به اينجا...ميشنم حرفای يه هفته رو مينويسم....اون اوايل که دفتر نداشتم هر روز و هرروز مينوشتم ..ولی حالا ....بگذريم...دلم تنگ ميشه حسابی..

خوب دوباره هلال داره اخبار فوتبال رو برام مينويسه منم گفتم اين قضيه رو براتون بگم!!!!...توی اين کلاس جديده EN قرار شد هر کسی ۳ دقيقه بره حرف بزنهتا استاده ببينه در چه وضعی سير ميکنيم!!خوب منم ميخواستم شعره« يه توپ دارم قلقليه»..رو بخونم که ديگه بی خيال مسخره بازی شدم..رفتم مث بچه آدم ۳ دقيقه حرف زدم..اسمم(سودانی)...چی کارم(علافم و بيکار)..سنم(۸۰ به بالا..البته شما که غريبه نيستيد من ۹۷ سال و ۷ماه و ۷ هفته و ۷ روزو ۷وووالخ..گفتم بگم اونجا چشمم ميکنن!!ديگه سنم رو آوردم پايين!!)..و بقيه ش هم که :اين رو دوس دارم،اون رو دوس دارم...مث اين بچه لوسا!!حالا جمله من اينطوری بود..من فوتبال رو دوس دارمبعد بلافاصله پشتش..من رنگ قرمز رو دوس دارمدوست آبی مام ميخواست بگه من رنگ آبی رو دوس دارم...برعکس گفت من قرمز رو دوس دارم..واااااااااااااای داشت آتيش ميگرفتهی ميگفت:من نميخواممن آبی رو ميخوام ولی ديگه کاری نميشد بکنيم ..خلاصه کلی بهش خنديدم!!راستی تو دانشگاه هم چند تا ساختمون قديميه!!حالا جالب اينجاست که دو تا ساختمونه که يکيش آبيه،يکيش قرمز ..که خداييش قرمزه خيلی قشنگ تره

بگذريم...راسش ميخواسم دفترم رو باز کنم خاطره يه روز باحالم رو بنويسم،ديدم با اين دستخط مورچه ای که تازه چند تا خرچنگ هم دارن از روش رد ميشن...دو صفحه ای نوشتم...خلاصه بی خيال شدمخوب حالا ميخوام درباره روز شم النسيم بنويسم...راسش اون دوشنبه روز شم النسيم نبودبلکه اين هفته بود..دوشنبه...اين روز توی مصر هم هست...يه سنت قديميه...مثل ۱۳ به در خودمونه، نه اين روز، روز طبيعته!!يعنی ميرن بيرون تا با طبيعت باشن!!!....توی اين روز ماهی دودی ميخورن با سبزي....البته  تخم مرغ رنگی و چند تا چيز ديگه هم با خودشون می برن!!شايد هم يه سفره ميچينن!!خوب اين ۱۳ به در نحس رو ديگه زدم بيرون...ترسيدم نحسيش بگيرتمهوا گرم بود ولی يه نسيم داغی ميخورد تو صورتم که کلی حال ميکردم!!سبزی جيرجير هم که پيدا نشد تا بخورم!!جيرجيرک هم نديدم تا بکشم!!!خوب حالا چی هست اين روز و اينا من دقيق نميدونم ولی يکی ميگه تغيير فصله..يکی ميگه استشمام نسيمه...يکی ميگه روز طبيعته...حالا هر چی ..گذشت ديگه!!

و اما يه سوال که چن وقته تو ذهنم داره هی ميره و هی برميگردهميگم ولی نترسيداااااااخوب يکی از همين روزا يه شب يه حاج آقايی اومد سخنرانی کرد...واسه بقيه...خوب به نظرم حرفاش خوب بود...آخه اگه يکی مث من ۱۰۰ بار هم چرت ميزد و پا مشد باز يه مطلب جديد بود..خلاصه از کباب و سرنوشت و پدر عارفش وغيره گفت تا رسيد به جن8اووووووووووووهخوب ايشون گفتن:جن با بوی غذا تغذيه ميکنه!!خوب من مخالفمالبته اين مخالفتم وقتی بيشتر شد که يکی از دوست جونام اين جمله از  پيامبر (ص) رو گفت :که همه ی غذاتون رو نخورين يه کمی از اون رو هم برای جنا بزاريد...خلاصه منم موندم تو نخ اين تناقضحالا شما چی ميگين؟؟؟Not Sureراستی اينجا جن گير هم هستيکی از دوس جونا،يه برنامه مستند از يه جن گير تو سودان ديده بود...توی ام درمان!!منم شنيدم اينجا يه خونه هست پر جن کسی اونجا رو اجاره نميکنه!!وااااااااای چه جالبخيلی دوس دارم يه شب اونجا بمونم..بايد جالب باشه!!نه؟؟حالا يه چيز ديگه يادم اومد يه۶ـ۷ سال پيش شبکه الجزيره ميخواست يه مستند جنی پخش کنه...اوووووووووووه منم عاشق اين برنامه هام مامانم هم ترسوندم و گفت نهشما نبايد ببينی!!منم کلی التماس و آخرش سر لج و لج بازی نشستم برنامه رو ديدمواااااااااای چی بود.. جيغ ،داد،فرياد،خيلی وحشتناک بود!!!يکی لباسش رو پاره ميکرد،..چند نفر حالت تشنج داشتن40و صدای قران هم می اومد که داشتن برا جن زده ها ميخوندن...بله منم ترسوووووووووووووو ديگه يه شب تا صبح بيداری کشيدمالبته نه انقدر هم ترسو نيستم هااا!!اون قديما برو بچ فاميل رو دور خودمون جم ميکرديم و کلی ميترسونديمشون با داستانای الکی خودمون!!واااااااااای خيلی حال ميدادبيچاره ها ديگه ميترسيدن برن بيرون !!نمی تونستن تکون بخورن!!آره ديگه،خيلی حال می داد!آره ديگه هنوز بحث مرگ و مردن رو تموم نکردم پريدم تو بحث جن و ارواح...حالا بحث مرگ رو ميزارم بعد از امتحانا،اون موقه خيلی بهترهبيشتر ميچسبه!!در ضمن بهترين نظرات رو هم ميخوام بنويسم،پس برا آخرين بار ميگم:هر کی نظری داره بنويسه!! 

اينم يه عکس از اينجا...اميدوارم ايراداش رو بهم بگيد!!خوب من که عکاس نيستم،همينه ديگه!!و اما دستان اين عسکه:يه روز گرم باز آفتاب خورده بود به مغزمون رفتيم دانشگاه گردی...تا رسيديم به يه جايی که من قبلا شبيه اونجا رو تو خوابم ديده بودماونجا قسم هندسه(مهندسی) بود..نميدونيد چه آدمايی اونجا بودن...از مخشون داشت دود بلند ميشد...ووووووووه خيلی باهوش بودن...فک کنم هويچ با سبزی جير جير زياد خورده بودن!!اگه دقت کنيد يه پلی پيداس توی عکس...آسمون سودانم هميشه همين رنگيه!!اکثرا بدونه ابر..جونه اين سبزيه آسمونش خيلی دلگيره!!منم امروز اساسی گير دادم به اين سبزی جير جير!!راستی اين عسکه رو نشونه يه سودانی دادم فک کرد مال ايرانه!!يارو خيلی پرفوسور بود!!پل پشت دانشگاه رو تشخيص نميداد...خنگولاينجاست که من ميگم ای ول IQ سودان....پل پشته دانشگاه!!...سودانی ۲

راستی اين که گفته بودم دراسات سودانی ادامه داره ميخواستم درباره مردم اينجا بنويسم...ولی باشه بعد از امتحانا....راستی اين آهنگه «ای سرزمينه آسمانی ..ای کشور عشق..»هر کی داره آدرسش رو بده بهم ميخوام گوش کنم!!نه اسم شعره رو يادمه، نه خوننده ش رو خوب آفتابه ديگهچه کنم!!

خوب ديگه دلم خيلی خيلی تنگ ميشه!!خودم رو ميشناسم نميتونم نيامالبته درس از همه چی مهمتره!!!39پس تنهام نزارين!!باشه!!من منتظرم...واسم دعا کنين!!از همه دوستای خوبم که با من بودن و من رو شاد کردن ممنونم!!  ببخشيد که مختون رو داغون کردمبهم حق بديد،شايد نتونستم چن وقتی بيام بنويسم!!شمام ميتونيد در عوض کامنت دونی رو با يادگارياتون داغونش کنيدفعلن43

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/٢/۸
آخ جونم...درسامون تموم شد!!دراسات سودانی هم ادامه دارد!!!

سلام به همه ی دوستای خوبم...

امروز ديگه ميخوام دراسات سودانی رو بزارم کنار....يادمه چه درس سختی بود....ساعت۸صبح بلند ميشدم..می رفتم،سر کلاس...بايد زود ميرسيديم واگرنه استاد راه نميدادبعد،۱ ساعت اول که چرت ميزدم و چند خطی هم دفترم رو خط خطی ميکردم ..ساعت بعد هم از بس استاد درباره سودان ميگفت من سر سام ميگرفتمآخيش گذشت ديگه اين درس رو نداريم!!! به جاش حاسوب يا همون کامپيوتر داريم!!تا حالا دو جلسه بيشتر حاضر نشدم...ميخوام امروز خاطره همين جلسه دوم رو بنويسم...بد نيس...بخونديش...البته اگه حال داشتيد!!

                                              شنبه!!!

از ماشين پياده شدم ..به طرف دانشگاه راه افتادم...معنی آتيش داغ رو خوب احساس ميکردموااااااااااای هوا خيلی گرم شده بود...به طرف قاعه بيلين يا همون دوبيل راه افتاديم..باز استاد دير اومده بود و يه عالمه علف زير پای دانشجوها سبز کرده بودآخه اين استاد هم نميگه اين  يه ذره چيزی هم که تو سر دانشجو پيدا ميشه..اگه زياد آفتاب بهش بخوره ....دود ميشهخوب ديگه فکر اينجا ها رو نميکننبعد از چند دقيقه در رو باز کردن و مام مث نديد،پديدا ريختيم تو !!منم بدو بدو رفتم تا يه جای مناسب تلپ شم...يه دفه چند تا صندلی منو گير انداختن و زندونيم کردناوووووه هی حرکت ميکردم،دست وپا ميزدم.ولی منو ول نميکردنبالاخره يه بچه مثبت پيدا شد و من رو نجات داداين صندلی های قاعه دوبيل وسطش مثل گونيه،نه!نميدونم؟يه چيز طناب ماننده...خيلی هم تکون تکون ميخوره!يه لحظه نزديک بود با سر برم رو ميز که ديگه خودمو کشتم تا تعادلم حفظ شدديگه تا استاد اومد،منم يکم به ياد بچگی تاب بازی کردم با صندلی ها....خيلی حال داديه دفه استاد  اومدو ميکروفون رو خورد و گفت:بچه های کلاس اولی برن قاعه عبدالله طيب....اووه يه دفه انگار همه مار نيششون زده باشهبدو بدو،همديگه رو هل ميدادن...ميدويدند..منم گفتم کم نيارم جلوشون،پريدم وسط جمعيت....يه بچه جو گير هم،گشنگی امونش رو بريده بود،رفته بود و داشت ميکروفون رو قورت ميدادهمه صداش ميکردن: مجنون، ديوونه و...داشت واسه جماعت نبوده قاعه دو بيل سخنرانی ميکردشايد هم برای دسته بيلای اونجا!!اگه اونجا بودم يه دمپايی بهش هديه ميکردم با سرعت پرتاب؟؟!تا حالش جا بياد!!خلاصه رسيديم به قاعه ..داشتيم مرز خفگی و گرما رو امتحان ميکرديم که استاد هم به گرد قدمای ما رسيد....با يه دستمال کاغذی چند بار مصرف،تخته رو پاک کرد و باز مث قبل درسش رو شروع کرد...هی نوشت و هی نوشت و من هی چرت زدم و هی هيچی نفهميدممدام سوال ميکرد و فردی به نام هيچ کس بعد از ۵ دقيقه خاموشی سر و صداها،جواب ميداد...البته بيشتر مواقع اون فرد خود استاد بودکه بعد مجبور به شکستن سکوت ميشد...منم بعد از دو جلسه جيم شدم از درس سر ر نميآوردم!!فقط يادمه يه شکل،شکل گاو کشيده بود...البته عينکيشکه با کچ يه چيزای توش حک کرده بود....خلاصه ديگه بعداز ۱ ساعت درسش تموم شد...البته اين هفته يه کلاس جبرانی هم گذاشت که آخرين جلسه بود!!درباره ويروس حرف زد...به قول استاد يه فيروس داريم تو حاسوب به نام سرطان...من که نميدونستم!!درباره ايران هم گفت،آلوده شدن ويروس در ايران توی کريسمس!چقدر معروفيم خودمون خبر نداريم!!اين حاسوب مام شده فيروس دونیخلاصه خيلی قاطيه!!دارم از دستش می ميرم!!براش دعا کنيين.........حالش خيلی بده

بگذريم....درسای مام ديگه تقريبا تموم شد....الانم خوشحالم ..ولی نهدوباره امتحان!!!راستی اين شعر از هومنا ست ...قشنگ بود نوشتمش!

ميم مثل ماهی~~~ماهی تنگ بلور ؟ ~~~نه ! ~~~ ماهی درياهای دور ~~~ميم مثل مرواريد ~~~ نه بدل از لب جوب~~~ گوهری از دل و نور~~~ميم مثل مهتاب ~~~نه فقط نور روی آب ~~~بازی عشق تو شبها ~~~ ميم مثل ميوه ~~~کال و سبز و نرسيده ~~~ با کمی صبر ولی دست رسيده ~~~ميم مثل من ~~~نه ! ~~~بی تو تنهاست  ~~~ميم مثل ما ...

آره خيلی شعر قشنگيه!!ميم مثل مهتاب....که هميشه تنهاست...ميم مثل مهربون...مثل يه قلب بی زبون...مثل نگاه من به آسمون...يه آسمون ابری...يه حسرت هميشه...اشک تو چشام جم ميشه!!...ديشب،پريشب...دل آسمون گرفته بود....باز دوباره چشمای من بارون گرفته بود...شادی ذرات زمين،...آره....دم دمای،صبح بارون گرفته بود!!!ديدم ابرهای سرگردون رو....ديدم آسمون ابری رو...ديدم خورشيد مخفی رو....آره دوشنبه روز شم النسيم بود...از اون روز هوا خيلی خيلی بهتر شده..ابرا هم تو آسمون جشن ميگيرن....يه بارم برام نقل پاشيدن!!

خوب ديگه...بازم خيلی شد...مث قبل...از همه دوستای خوبم که برام يادگاری گذاشتن ممنون...خيلی ممنون..منتظرم مثل هميشه!!فعلن

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/٢/٢
شادی....سادگی....آرامش...لذت....!!

سلام...سلامی به گرمای شوق و اشتياق وجودم....

چقدر امروز شادم...خوشحالم..يه قالب جديد،يه آهنگ جديد...يه شروع دوباره...سادگی رو خيلی دوست دارم...دوست دارم ساده باشم...ساده زندگی کنم...به نظرم اگه دنيا رو ساده ببينم،همه ی کارها هم ساده ميشه!!نظر شما چيه؟؟

چه شادم امروز و چه سرمست...سرودی خواهم سرود...زين شاديه درونی خويش...فرياد خواهم زد...ساده خواهم بود...قالب قلبم نيز ساده بايد باشد...تا ابد خواهم نوشت...روی تنها ديواره ی قلبم...سادگی زيباست...تا ابد ساده بمان!

چه زندگی خوبی!چه دنيای قشنگی!چقدر خوبه که با روياها زندگی کنم!!خوب قرار بود ادامه دراسات سودانی رو امروز بنويسم...البته اگه دوست داريد بخونيد!!

خوب ميخوام از خوبی های اين شهر بنويسم...از درختای هميشه مقاوم و سرسبزش..از جنگلهای جنوبش...از رود نيل سفيدش،از صنايع دستی بی نظيرش بهتره بی مقدمه شروع کنم

مکانش رو که طراح قالبم يعنی ستاره صبح مشخص کرده....کشور بزرگيه!!هر چند با همه ی بزرگيش به نظرم بازم کوچيکه!!اون اوايل که اومده بودم اينجا،يه شهر نيمه خاموش رو می ديدم که هر بار برام تاريک تر و خاموش تر ميشد....ولی بازم نيل هست که هر وقت شب ميرم سراغش يه هلال نيمه تموم ماه رو ميبينم که داره توی اين همه تاريکی خودنمايی ميکنه!!ولی الان شهر روشنه...گوشه های شهر پر از چراغ های نگاه نورانی من و مهتاب شده!نور ماه!!نور يه نگاه نو!

ميخواستم از خوبی های اينجا بگم....اينجا دريام داره ولی جنوب...اينجا جنگلای سرسبز م داره،بازم جنوب..اينجا اهرام هم داره که شايد از مصر هم قديمی تر باشه،اونم جنوبخرطوم هم خيلی جاهای ديدنی داره...باغ وحش های مختلف،پارکای سرسبز،نمايشگاها،و بهترينش رود نيل!!

از ميوهاش شروع ميکنم...يه ميوه دارن که خيلی خوشمزه هست اسمش جوافه ست(البته آبش خوشمزه تره)موز خيلی زياده...پرتقالای مصری هم که وارد ميکنن خيلی خوشمزه ست...و انبه يا همون مانگو که بعضی وقتا خيلی خوبه!هندونه و طالبی هم پيدا ميشه...و سيب هم که هست...و پاپايو که بهتره ازش حرفی نزنم!!ديگه يادم نمياد ميوه ی ديگه ای داشته باشه!!!

و اما صنايع دستيش...بالاخره خرطومه فيلهو بايد از عاج فيل شروع کنم...آره اينجا مهمترين صنايع دستيش عاج فيله..که به شکلای مختلفی درست ميکنن...خيلی خيلی هم قشنگه!!دومين صنايع دستيش که معروفه پاپيروسه «ورق های نازک از چوب درخت که روی اون رو  با شکلای مختلف از فراعنه مصر و با يه خط خرچنگی پر ميکنن»...کلی نشستم روی اين خطه خيره شدم،اما هيچی نفهميدم!حالا اگه شد يه نمونه از همين کاغذ رو ميزارمش،ببينيد شما چيزی ميفهميد يا نه!!از حيونای بدبخت هم هر چی گيرشون بياد پوستش رو درسته ميکنن و بعد باهاش کلی پول درميارنمثل تمساح،سوسمار،مار،و هزارتا موجود بدبخت ديگهکه البته خيلی هم قشنگه!!گاهی هم با پوستای همين حيوونا کيف و کفش و غيره درست ميکنن...زورکا هم يه دونه پوست ماريش رو دارهخيلی قشنگه!!ولی من که تمساحش رو بيشتر ترجيح ميدم!!با صدف هم يه چيزايی درست ميکنن مثلا تابلوهای قشنگ ،دستبند، وهزارتا چيز ديگه....با چوبم مجسمه های عالی ای درست ميکنن!!خلاصه اينجا آفريقاست و کلی صنايع دستی بيست پيدا ميشه!!من اين خرت وپرت ها رو خيلی دوست دارم!!

مهم ترين بازارشون ام درمانه که خيلی قديميه...چيز،ميز زياد داره...که به نظرم خيلی خوبه!اينم اسم چند تا از بازارای معروفش:شعبی،ليبی،بحری،و...

ولی اون چيزی که نظر من رو از همون اول به خودش جلب کرد مسجدای قشنگشه!!همه ی مسجداش قشنگه.....يکی از مسجداش من رو ياده مسجد النبی ميندازه....همون گنبد سبز...آخ چقدر دلم هوای مدينه رو کرده...هوای بارونی اونجا...چقدر مدينه دلگير بود!!يادش به خير!!اينجا تولد پيامبر رو به خاطر عقيدشون ديروز گرفتن که تعطيل بود همه جا...همه شاد بودن،به قول خودشون عيده..استاده مام ۴شنبه اومد تبريک گفت...منم اين روزه بزرگ رو که فکر کنم ۳شنبه باشه به همتون تبريک ميگماميدوارم بهتون حسابی خوش بگذره!!جای من رو هم خالی کنين!!

و اما مرسدس بنزا که يکم کم توصيف شده بودن:اوصولا مرسدس بنزای اينجا آخر پيشرفتناز اونجايی که چراغ راهنما هم دارن+راديوميزارن عقب گاری...که مسافرای گرامی حسابی حال در بکننمنم شايد يه روز رفتم امتحان کنم اين ماشين پيشرفته اينجا رو!بايد حسابی حال بدهيه بار ميخواستم برم کنار يکی از همين دوگوشا عسک بگيرماز يه طرف همه من رو مسخره ميکردن که با چه کسی ميخوام عکس بندازم از يه طرف هم خودم ميترسيدم!!آروم آروم..پاورچين پاورچين رفتم جلو يه دفه ديدم جناب دوگوش يه تکونی به خودش داد+يه آواز بلند...منم حسابی ترسيدم،پريدم عقبديگه حسابی ضايع شدم!!البته اينجا مرسدس(الاغ)انقدر هم رواج نداره...خيلی وقتا بايد توی ترافيک بمنويم...آخه خرطوم شهر شلوغيه!

از دانشگاه هم که معروفترينش دانشگاه خودمونه!!ساختمونای قديمی زياد داره...گاهی ميريم دانشگاه گردی!!جاتون خالی با اينکه زير آفتابيم ولی حسابی حال ميده!!دانشگاه پر از درخته،درختای نخل..که انگار دورشون رو با يه پارچه سفيده خدادادی پيچيدن...صدای گنچشک ها،پرواز پر از ابهت عقاب ها، ميمونای بانمک و سحليه های قشنگ...من همين خاکی بودن دانشگاه رو دوست دارميه دوست داشتم هميشه ميگفت:ما از خاکيم و به خاک برمی گرديم!!واقعا جالبه با اين تفکر اصلا برام مهم نيست که خاکی بشم يا نه!!ترجيح ميدم گاهی برم زير يه درخته پر ازخاک،کنار تارعنکبوتا بشينم و لذت ببرم از دنيای کنارم..از شاخهای آويزون درختا،از صدای گنجشکها و يه آسمون صاف وبی ابر!!...بعضی از درختای اينجا خيلی جالبن!!نميتونم اين همه زيبايی رو توصيف کنم!!بايد خودتون ببينيد..اينجا رو ،مسجدای قشنگش رو،جادهای خاکيشو،اشگهای يه کودک فقير ،شايد هم يتيم رو،بغض ماه توی نيل رو،صبوری درختا رو ...شايد ديد من با خيلی ها فرق داشته باشه..ولی من همون چيزی رو که درک ميکنم مينويسم.....همونی که احساس ميکنم...اميدوارم اين دفه رو نااميد ننوشته باشم!!نظر شما درباره ديد آدما چيه؟؟

انگار زياد حرف زدم،ببخشيد!!،از طراح قالبم ستاره صبح خيلی خيلی ممنونم...خسته نباشه!!و از بقيه دوستای خوبم که واسم يادگاری ميزارن....مخصوصا humana با توصيفای قشنگش!!يادتون نره يادگاری...باشه!!من منتظرم مثل هميشه!! فعلن..راستی نظرتون درباره قالبم چيه؟؟

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/۱/٢۸
دلتنگم...ولی دراسات سودانی رو ميگم!!

سلام~سلامی به وسعت قلبهای شکسته~به وسعت دلتنگي يه عاشق

دلم گرفته!!هيچی نميخوام بنويسم....ذهنم پر از خاطره ست...دوست ندارم ديگه هيچی بنويسم...وقتی دلم ميگيره...هيچ کار نميتونم بکنم..همش يه گوشه نشستم..به خاطراتم فکر ميکنمشما وقتی دلتون ميگيره،چيکار ميکنيد؟؟ 

بار ديگر صبح می آيد...کوله باره کتابهايم را می بندم...گوشهايم را ميگيرم..و چشم بسته به راه می افتم....به دنيای خيال ميرسم...ابر بارانی در چند قدمی ميبارد....عطر شکوفه های بهاری احساس ميشود...زمين سبز رنگ عشق پر از بنفشه شده...زيرباران ميخوانم....عطر سکوت را..سکوت ميکنم..خيره ميشوم...چه زيباست اينجا...ناگاه صدای دلخراشی سکوتم را در هم ميکوبد...چشمانم را باز ميکنم...ساعت نزديک هشت است...کتابهايم را به دوش ميگيرم،به راه می افتم...آفتاب است و گرما...چهره شهر باز زير غبار خاکها مخفی ست....باز دلم ميگيرد...اين بار خودم می بارم بر سکوت نداشته شهر!!بر دلتنگيم برای ايران!...باد ميوزد...گرما به صورتم ميخورد..اشکهای خاکی ام می چکد...همچنان خسته از باريدن..به سوی کلاس ميروم...و در فکر باغ خياليم به درختهای خسته و داغ اينجا نيرو ميدهم...هر صبح تکرار ميشود..تکرار...

امروز به خاطر چشمهای جستجوگر کسايی که اينجا رو نديدن،ميخوام از اينجا بنويسم

سودان..کشور خاکی:مردها که مث سياه پوستای فيلما هستن..حتما ديديد عالماشون لباس سفيد و يه عمامه ای سفيد ميپوشند...دخترها اکثرا لباس و دامن با يه شال،که بعد از ازدواج هم ساری....مث هند!!البته ساريای اينجا به سبک سودانيه!!

خوراک اصليشون فوله!همون باقالی با يه مقدار خرت و پرت ديگه....يه نوع سبزی مخصوص هم دارن به نام جير جير....شما رو ياده چی ميندازه؟؟ساعت ۱۰صبح و ۴ بعدازظهر غدا ميخورن....طريقه دست دادنشون:ابتدا ميزنن سر شونه هم و بعد اگه خيلی صميمی باشن همديگر رو بغل ميکنن وماچ بعد دست ميدن که اکثرا با صدا همراه....

اينجا اکثرا مسلمونن...يه تعداد کمی هم مسيحی و اديان بومی دارن...اينجا قبلا مستعمره اينگليس بوده...به خاطره همين اگه به کسی برخورد کنی بهت ميگن sorry پيرمردها زبان اينگيش رو مث بلبل بلدن!!دانشگاه مام همون زمونا ساخته شده...توضيح نميدم..خميازهاتون طولانی ميشه!!پايتخت که حتما ميدونيد خرطوم فيله!!هوا بعضی وقتا خيلی گرمه!!سه فصل بيشتر ندارن..پاييز ،زمستون،تابستون...که آتيش بارونه!!

مرسندس بنز خيلی رواج داره....البته ميدونيد ديگه ما به الاغ ميگيم مرسندس برا اينکه کلاسه سودان نياد پايين...اين شير فروشه مام يه دونه از همين مرسندس بنزا رو داره...که فرستادتش کلاسای فوق العاده رژيم،الان فقط ازش يه پوست و استخون مونده...مرسندس بنز شير فروشه ما آواز خوندن رو خيلی دوست داره...با اون گردنه مث زرافه ش، آوازای بلند عرعری رو خوب ميخونه!!مام لذت ميبريمو جناب صاحبش هم مدام با شلاق تشويقش ميکنه...

ای وااااااااااای شد دراسات سودانی....

ادامه درس دراسات سودانيه باشه وقتی که قالبه جديدم رو گذاشتم همراه با نقشه سرتون رو درد ميارم!!البته اگه خسته شديد..بگيد حذفش کنم...باشه!!درباره مرگ هم باشه بعدا مينويسم...فقط اين:مرگ پايان کبوتر نيست....

انگار نوشتن آرومم ميکنه!!ممنون از نظراتتونبازم برام يادگاری بزاريد..فعلن...

 

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/۱/٢٢
متفاوت~~~زندگی~~~خاطرات~~~مرگ!!

سلاااااااااااام به همه ی دوستای خوبم..

خوب ميخوام يه خاطره تعريف کنم واسه دونستن هوش اين آفريقايی هاخوب يه روزی از همين روزا رفته بوديم نمايشگاه سوريه و بعد از کلی راه رفتن اومديم ولو شديم وسط سبزها..شروع کرديم به گپ زدن..بعد از چند قيقه نگاهمون افتاد به يه نی نی آفريقايی تپلی!!!وااااااااااااای داشت واسه خودش تو چمنا ميچريدکه يه دفه ما رو ديد..ديگه اومد سراغ ما...منم گفتم ببينم اوضاع و احوال هوشش چطوره!!خلاصه بغلش کردم...چقدر هم سنگين بود دستم داشت ميشکستيکم باهاش حرف زدم تا فارسی براش جا بيفته...انقدر بچه باهوشی بود که توی نيم ساعت بلد شد بزنه قدش(دست بده)آهان اينه هوووش!!البته اگه استادش من باشمبگذريم يه داستان ديگه که مربوط ميشه به خاموش کردن ماشين توی يه جايی همين ورا *توی همين قاره!!يه ماشين آتيش گرفته بوده...اون وقت اين آفريقايی ها با سنگ و چوب وچماق ريختن رو سر ماشينه که خاموشش کننحالا من موندم با سنگ!!!؟؟خلاصه ماشينه داغون شد رفت پی کارش!!..خوب نظر شما درباره هوش چيه؟؟؟

يه کلاس ثبت نام کرديم واسه يادگيری pinglish....بد نيس،مخصوصا اگه چند تا ايرانی هم باشن...هر چند حرف زدن فارسی،عربی ممنوعه ولی من يکی که نميتونم لال بشم و حرف نزنم...يکم فارسی بعد عربی ..آخرشم en خلاصه بدجوری قاطی کردم...ولی بيشتر فارسی حرف ميزنم...خوب از جاش بگم...مثل بقيه جاهای سودان خيلی خبری نيست...توی يه جايی که مثل حياط خلوطه ميشينيم دور هم..بالای سرمون گونی کشی شدهکه هر چند دقيقه يه بار يه گربه وحشتناک از روش رد ميشهو من باز مثل هميشه به جای درس و کلاس حواسم پرت گربه ميشهاگه اون گونی پاره بشه و بعد گربه يه دفه بيفته روی سر يکی چی ميشه!!؟؟واااای تازه امروز يه گربه ی پرو نشسته بود کنار ما...اين دوست منم هی با پا ميزد کنارش ولی ايشون از رو نميرفتبيچاره گربه ولو شده بود يه گوشه نای نفس کشيدن هم نداشت..دلم سوخت براش!!گفتم گربه ياده ميمونای دانشگاه افتادم..فکر کنم تا حالا ازشون ننوشتم...يه خانواده ميمون توی دانشگاه هستن..۷ يا ۸تا..اولين بار سر کلاس زورکا ديدمشون...نميتونستم چشمم رو بردارم ازشون...نميدونيد چه ميمونای خوکشلين ديگه انقدر چپ چپ نگاه کردم که زورکا هم برگشت نگاه کرد و بعد يه مثال از ميمون زد...وای يه دفه ديگه يکی از همين ميمونا روی يه شاخه ی درخت آويزون شده بود،داشت پايين رو نگاه ميکرد...همينجوری شاخه ها می لرزيد...يه نفر هم پايين داشت فکش به شدت تکون ميخورد و اصلا حواسش به بالای سرش نبود..ديگه انقدر بلند حرف زدم و اشاره کردم که که ميمونه جا گذاشت رفت..ولی الان خيلی وقته اون ميمونای خوکشل رو نديدم...خيلی کوچولون...با صورتای روشن...ولی بی نهايت ترسو!!

بگذريم..بعد از يه هفته بيکاری اصلا حوصله کلاسا رو ندارم...هر چند فکر کنم کلاسامون تا يکی دو هفته ديگه تموم بشه و بعدش دوباره امتحان وااااااااااااای...

اينم يه نوشته از خودم...نظر بدين!!واقعا اينجا کجاست؟؟

يه کارون،تو آسمون~~~~ستارهای روی بوم~~~~يه روح سبز پر شکوه~~~~يه چشم پر خون و سياه~~~~يه قلب منتطر،پر از نگاه~~~~يه ياد مرده تو رگا~~~~يه خاطره برا پرندها~~~~هجوم تاريک خيال تو وهم سبز آرزو جون ميگيره~~~~قلب تاريک منم يه لحظه آروم ميگيره~~~~به من بگيد اينجا کجاست؟~~~~جاده چرا اين رنگيه؟~~~~چرا قلبای اينجا سنگيه؟~~~~کجان اين عاشقای سينه چاک؟~~~~ستارهای خفته توی خاک~~~~اينجا کوير مردهاست~~~~دلتنگی پرندهاست....

راستش هميشه فکر ميکردم مردن يعنی تموم شدن،فراموش شدن ولی حالا ديگه نطرم يکم عوض شده..هر چند فکر کنم ديگه بعد از مرگ برا آدم هيچی مهم نيست..آخه ما وارد يه دنيای ديگه ميشم...يه جايی که حتی نميتونم تصورش رو بکنيم...بهتره از فکر مرگ بيام بيرون...آره،اينجوری بهتره!!!حالا اگه درباره مرگ کسی نظری داره بگه!!من دوست دارم نظرات همه رو بدوم!!

انگار خيلی حرف زدم...ببخشيد ديگه...از پياماتون هم ممنونفعلن....

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/۱/۱٦
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد!!!

سلام به همگی....

خوب از ۴شنبه و جيم شدن از کلاس و ديدن فوتبال و بقيه اون روز که بگذريم،ميرسيم به ۱۳ به در که از شانس بد من هوای اينجا طوفانی شد و اون همه دلخوشی واسه رفتنه ۱۳ به در همش به باد فنا رفتخلاصه مونديم تو نخ نحسی اين روزاين چند وقته هم به خاطر جشن فارغ التحصيلی از کلاسامون خيلی خبری نيستامروز  هم تصميم گرفتم پر حرفی رو بزارم کنار مثل بقيه به چند خط اکتفا کنم...اينم يه عکس از دانشگاهمون..ممنون از دوستايی که برام آدرس گذاشته بودن!!

ببخشيد کوچولوش کردم!!آخه حجم وبلاگ رسيده بود به سقف!!
«بعدها»
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود ودور
يا خزانی خالی از فرياد وشور
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
روزی از اين تلخ وشيرين روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ای ز امروزها،ديروزها

نظرتون درباره اين شعر فروغ چيه؟؟تا حالا فکر کردين مام يه روز ميشيم يه خاطره مرده تو ذهن ديگرانکه اونم بعد از يه مدت رنگ خودش رو از دست ميده و بعد نه خاطره ای نه يادیبی خيال...بهتره به الان فکر کنمفعلن...

اگه نظری درباره مرگ داريد..همين جا بديد!!فعلن!!

.:مهتابی:. ...

۱۳۸٤/۱/٩
دل گمراه من چه خواهد کرد؟بابهاری که ميرسد از راه..

سلام...سلام..صد تا سلام...صد سال به اين سالها!!سال نوتون مبارک!آره من امسال يه شروع تازه داشتم...يه شروع غم انگيز...عطر غم انگيز بهاری همه جا رو گرفته بود...شبنم های حسرت از لابه لای گلبرگهای پژمرده دلتنگ ميچکيد...

از امروز بگم:بازم مثل هر سه شنبه ديگه با زورکا کلاس داشتيم،بيچاره چند وقتی مريض بوددسته ی عينکش هم شکسته بودولی امروز يه عينک جديد آورده بود!انقدر از اين استاده تعريف کردم که آخر دوستم هوايی شد بياد ببيندشآخه چقدر زورکا هيجان زده شده بود!ميگفت:الان توی کلاس ۴تا خارجی هستيم،۳تا ايرانی و من که مال يوگوسلاوی هستم،يوگوسلاویمن رو باش فکر ميکردم مال انگليسه!!بعد از کلاس،رفتيم۳نفری ازش خواستيم که عکس بگيريم باهاش...ذوق زده شده بوداين رو به راحتی ميتونستم از چشماش بفهمم،فقط ازمون خواست يکی هم واسه اون چاپ کنيم..همش يه عکس گرفتيم،خيلی عجله داشت..کل عکس گرفتنمون به۱دقيقه هم نشد و بعد اون باز مثل باد از جلوی نگاهامون دور شد،

«جنــون»
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با بهاری که ميرسد از راه
با نيازی که رنگ ميگيرد
در تن شاخه های خشـــــک و سياه؟
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقـــــــانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد

من ز شرم شکوفه لبريزم
 يار من کيست ،ای بهـــار سپيد؟
فروغ فرخزاد 

حيف فوتبال فردا رو نميتونم ببينمفردا از ساعت ۸ تا ۴ کلاس دارم...فکرش هم خسته ام ميکنهاين يکی از خاطرات سال ۸۳ هست،ننوشته بودمش!!اگه حوصله داشتيد بخونيد.

اين ترم سه تا معلم خانوم داريم..که هر کدومشون از اون يکی بانمک ترنالبته هنوز چشمم به جمال يکي از اون سه نفر نيفتاده!!از زورکا جون هم که قيلا نوشتمحالا نوبت اين استاد جديده ست که اسمش رو هم بلد نيستماين يکی شايد يه جورايی از زورکا جونم هم بانمک تر باشه!و خيلی هم احساساتی ترهمين امروز باهاش کلاس داشتيم..درس نثر جاهلی،اين درس هم با روحيه من زياد سازگار نيستاستاده هم انقدر توضيح ميده که آدم سرکلاسش سر سام ميگيره خوردن آدامس هم ممنوعه!چراش رو نميدنمولی اون دفه گير داده بود به يه دختره بيچاره،که بعد هم مجبورش کرد آدامسش رو بندازه سطل آشغالحيف امروز يادم رفت آدامس با خودم ببرم باشه دفه ديگه با آدامس جويدن يه حالی ميگرم ازش که ديگه آدمس خوردن رو ممنوع نکنه!از احساساتش بگم که من يکی رو کشته بيچاره امروز نزديک بود گريه کنه شما بگيد چرا؟؟سر روزنامه خوندن يکی از پسرها!اون دفه هم يکی از همون پسرا نميدونم انگار با خودش راديو آورده بود،که خانومه لطف کرد پرتش کرد بيرونولی اين دفه ديگه نتونست اون پسره رو پرت کنه بيرون..بلکه درسش رو نيمه کاره ول کرد و روزنامه رو هم مچاله کرد و با چشمای اشک آلود رفت بيرون آخی چقدر احساساتی!!اشکم داشت واسش در ميومد!آخی!!چه حسّاس،منم حسّاس تر از اون (آره جون خودم ،خيلی هم خوشحال شدم که باهاش اين کار رو کردند آخه تقريبا ۱ساعت نيم داشت واسمون سخنرانی ميکرد...با نگاه و جذبه اونم که حتی نميشه يه لحظه سرم رو بزارم رو زمين،خلاصه خوب شد که رفت ،بهتر!)

راستی چند تا عکس گرفتم ..ميخوام آپلود کنم...ولی جای مشخصی رو بلد نيستم...اگه کسی جايی رو بلده..به من بگه!!از همه ی دوستای خوبم که از خودشون برام يادگاری گذاشتن ممنونم!!فعلن...

.:مهتابی:. ...

۱۳۸۳/۱٢/٢۸
سال جديد،با يک نگاه و شروع تازه

                  سلام ...سلامی به اندازه دلتنگی قلبم...و خستگی روحم!!

چرا نفس نميکشد،پرنده ی قشنگ من ؟؟به روی قلب نازکم چرا نگاه لبخندکی نميکشد؟؟چرا بهار را صدا نميزند؟؟شکوفه های قلب من چرا مرا نمی برد ،نمی برد به شهر عشقم به کشور بهشتم،به عيدای قشنگش ،ماهيای رنگارنگش،سفره ی هفت سين،تنگ ماهی ،پس کجاست؟؟؟عيد قشنگ من پس کجاست؟..

                                  

دلم تنگ شده واسه ايرانچند روز ديگه عيده و من هنوز دارم توی خاطرات قبلم قدم ميزنم...انگار نميخوام سال جديدم رو اينجوری شروع کنم..هوای خاکش من رو هوايی کرده...اينم يه شعر از سوده(ماهی تشنه)

                                                                                      « هوای خاک تو »
                                                                روزی وجب به وجب خاک مقدست را خواهم پيمود؛
              - با کوله باری از عشق
                  روزی غبار از تن تک تک درختان زنده و مرده ات خواهم شست ؛
              - با شبنم شوق ديده ام -
         روزی بر سر در تمامی امامزاده هايت بوسه خواهم زد ؛
                - با گرمی قلبی از جنس بلور-  
               روزی در خيابانهای تمام شهر هايت قدم خواهم    
             - با قدمهايی خستگی ناپذير - 
            روزی در ميانه ی کوير ستاره های آسمان صافت را خواهم شمرد ؛
              - با دم و بازدم هايی از خاک -  
           و فرياد خواهم زد دوســـــــــــتت دارم ؛

             ايـــــران من. 

اينجا گاهی نيز نسيم نوازشگر بهاری احساس ميشود،در زير تک تک قدمهای صبحگاهی،در زير سايه سايه ی نخل های زيبا ،بوی شکوفه پراکنده ميشود...آره هوا خيلی بهتر شدهاينم خاطره روز ۴شنبه

چهارشنبه بود و دوباره زورکا جون گفتند من کار دارم نميتونم بيام..مام ۲ ساعت بيکار بوديم...نشستيم توی قاعه چرت بزنيمهنوز اول چرت بوديم که يهو جناب فک و فاميلای روسی تشريف آوردنفيلم کوکوشکا رو نشون بدن..منتظر دستور العمل آشپزی کوکو بودمکه اومدن توضيح دادن درباره جنگ جهانی دومهمنم گفتم حالا چراغا رو خاموش ميکنند،تازه خنکم هستخوش ميگذره....رفتم يکم خرت و پرت خريدم،بيام مثلا فيلم سينمايی ببينمخلاصه نشستم تا آخر فيلم رو بادقت نگاه کردم..بگذريم از اينکه مدام داشتم برای دوستم به فارسی دوبلاژ ميکردم،ايشون با کلمه های خيلی قشنگ ازم پذيرايی ميکردن..ساکت،بسه،خ...خلاصه آخر فيلم هم با صدای خانم گرگه واسه بيدار کردن اون جناب x ادامه پيدا کرد و اون وقت سيم های منم اتصالیآخه اونم فيلم بودنه سر داشت نه ته...اگه زير آفتاب وايساده بودم بهتر بود!!چارشنبه سوری هيچ خبری نبود..رفتم زير نور ماه نشستم،توی يه هوای پاک!!خوب بود ولی آسمون يه بارون کم داشت..الان ۴ يا ۵ ماه ی ميشه که بارون نديدم دلم يه بارون ميخواد.ای کاش آسمون دلش ميگرفت..ای کاش بارون ميگرفت!!!ای کاش!....      

                         

سال جديد همتون مبارک باشه....اميدوارم هر جا که هستيد....هميشه شاد و بهاری باشيد....

ولی من ميخوام سال جديد رو بهتر از اين شروع کنم..يه شروع تازه،حتی اينجا...آخه اول سال بايد با شادی شروع بشه!!شما هم ميتونيد مثل من يه شروع تازه رو تجربه کنيد!!فعلن...

.:مهتابی:. ...

۱۳۸۳/۱٢/٢۱
بهار را بانگاهی تازه پيدا کردم!!!

سلامسلام به همه ی دوستای خوبم

خوب از اينجا بگم،هنوزم هوا گرمهالبته اين رسم طبيعت اينجاستو هر روز هم گرم تر گرمتر ميشه،راستش رو بخوابين منم ديگه مثل هزاران نفر ديگه به اينجا عادت کردم،اگه گرماش رو بزاريم کنار،يه جورايی ميشه تحملش کرد،خلاصه اگه من يه موقع از اينجا چيزای خوبی نمينوسم معذرتآخه عادت ندارم،از چيزی الکی تعريف کنم  خوب روز سه شنبه *ملاقات با جناب سمندر خان:

خوب اون روز مثل هر سه شنبه ديگه کلاس داشتم،اونم با زورکا جوناينا رو سر کلاس نوشتم:اوه ،جناب سمندر خان اومدن کلاسمون رو روشن کردن،ده،هنوز با دمپايی ازش پذيرايی نکردم داره فرار ميکنه،نه برگشت ،واااااااای چقدر باحاله،ای کاش اون دوستم رو از ايران آورده بودم تا کلاس رو با جيغ های وحشت ناکش کر کنه،چند تا از دوستامون اومدن کنارمون،خوب از اونجايی که منم خيلی علاقه دارم،اسمش رو میپرسم،ميگن بهش سحليه*يکم باهاشون فاصله دارم،دارن با دوستم در مورد بهشت حرف ميزنند،موندم به بهشت چه ربطی دارهخلاصه دوستمون روشنمون ميکنه و ميگه بعضی از مردم سودان ميگن: (خرافاتی هاشون)همين جناب سحليه عزيز حامل کليد بهشتهمنم ۴ ساعت خودم رو کنترل کردم و بعد يه دفه منفجر شدم از خندهحامل کليد بهشتمارمولکه!!پس هيچی ديگه نميشه با خودکارم نشونه برم روی سرشاومديم يکی..خلاصه هی ميرفت هی برمگشت..اونم منتظر زورکا جون بود..بالاخره همين سحليه زودتر از ما پی برد به نيومدن استاد،البته اين زورکا جون خيلی منظمه..چارشنبه هم نوشابه به دست کلی از همه معذرت خواست...به همين خاطره که شده بهترين استاد من

چارشنبه هم واقعا يه روز بی نظير بود...منم از بس اين استادا نيومده بودن..کتاب فروغ رو گذاشتم توی کيفم،بردم اونجا بخونمش..درس اولمون نثر جاهلی بود..که استادش هم يه خانومه که خيلی هم بانمکه..ايشون هم تشريف نيوردن و ما مونديم اونجا به خاطر کلاس بعديمون،همينجوری داشتم شعرای قشنگ فروغ رو ميخوندم که يه دفه ديدم يه نفر چشاش چپ مونده رو کتاب منخوب کتابم رو دو دستی تقديمش کردم ايشون هم ازم خواست گوشه ای از شعر ها رو براشون بخونم ..من ميخوندم و دوست عزيزم ترجمه ميکرد،خلاصه درس نثر جاهلی تبديل شد به نثر فارسی!!چقدر علاقه مند بود به شعر،ميگفت کتاب شعر نداريد...مام اينجا کتابمون کجا بوده،آخه؟؟بهش گفتم اين شعرا فارسيه وشما نميتونيد بخونيد و اون وقت اون بهم جواب داد:من دوست دارم،همينجوری حفظ ميکنم،خلاصه تا آخر همينجوری کتاب رو نگاه ميکرد ،اسم شاعرا رو پرسيد،اسم کتابا رو خواست،تازه چند کلمه هم فارسی بلد شد،ولی اون برای من يکی خيلی جالب بود،و چشماش که عشق به شعر توش موج ميزد  ديروز هم نشستم جمجمه کشيد،يه هفته تنبلی کردم و يه شبه پای لرزش نشستم وای که چقدر وحشتناکنفقط دو تا استخون کنار اسکلته فک شکسته ام کم داشتم تا همه رو سکته بدم...بيچاره استاد طراحيم مونده بود من چرا فک اسکلته رو شيکوندمالبته خوب خبر نداشت من با اسکلتها آبم توی يه جوب نميره،اينه که زدم فکش رو شيکوندم،تازه اينجوری خيلی هم بانمک ترنديشب هم کاووس پشت کاووس..دعوا با اين اسکلت ها خواب نذاشته بود برا که

راستی يه خبر خوب که خودم کشف کردم:شدم کاشفاينجا هم بهار داره،فقط بهارش با پاييزش و تابستوش يکم قاتی شده،درختای دانشگاه ما هم که تا چند روز پيش مثل وجود خودم برگريزون شده بودن..الان گل دادن...درختای انبه هم گل دادن و هزارتا درختچه ديگه که شايد قبلا هم گل داشت ومن حواسم پرت بودهولی نظر من اينه که اگه کسی بخواد بهار رو ببينه..ميتونه حتی اينجا (آفريقا)هم بهار رو ببينه  چشمها رو بايد شست ....جور ديگر بايد ديد..

خوب ديگه خستتون کردم...ببخشيد ديگهبازم از نظرات قشنگتون ممنون....................................  .....................                 

.:مهتابی:. ...

۱۳۸۳/۱٢/۱۳
هی...دلم گرفته!!!!

سلام به همه ی دوستای خوبم

ساعت ۱۲ محاضره(کلاس)فلسفه داشتيم خلاصه بعد از کلی که توی ترافيک بوديم  بالاخره رسيديم به دانشگاه ..اوه،دوباره دم در درگير شديم با نگهبانه،همون سوال های تکراری ،حال احوال پرسی ،مام ديرمون شده بود ،ساعت هم ۱۲:۱۰بود يه جوری  از صافی سوالای تکراری ايشون رد شديم و با سرعت باد خودمون رو رسونديم دم در قاعه،در بسته بود چقدر ترسيدموای نکنه استاد در رو بسته باشهوای ۲ ساعت علافی..من و اون دوستم داشتيم می مرديم که ديدم ،چند تايی از هم کلاسيامون دم در وايسادن...رفتيم ازشون با کلی نااميدی پرسيدم دير اومديم نه؟؟؟اونها مونده بودن ما چی داريم ميگيم!تازه ۲زاريم افتاد که به،يه پرفسورکچل واسه استادا ميز گرد گرفته!از لای در يه سر و گوشی آب دادم ،حدودا۱۲:۴۰ دقيقه بود که  ميزگرد پرفسور کچل شکست و مام مثل کلاس نديدها ريختيم توی اون قاعه وای چقدر خنک بود ،سکوت هم خيلی قشنگش کرده بود!هنوز ننشسته بوديم که يه دفه !!.......

هی دوباره دلم گرفتهاينجام که شده يه جايی واسه خالی کردن دلتنگيای من!خوب چی بگم ؟آهسته آهسته قطرها سرازيز ميشن...ديگه دستام هم جرات نوشتن ندارن...چقدر زود تحت تاثير قرار گرفتم ....

آره....هنوزم واژه ها توی سرم مرور ميشن”نبايد به استادانت توهين ميکردی!،بالاخره استادن ،نبايد با جملات بازی کنی و يه استاد رو مورد تمسخر قرار بدی“نه انگار چشم بصيرتم باز شد..آره خيلی بد کاری کردم ...والان من موندم و يه دنيا پشيمونی!!!

ناگاه روحم ميشکنه،قلبم فرو می ريزد،ستون وجودم خرد ميشود،بودن ،وجود ،نوشتن برايم سخت شده...چشمان اشک آلودم شروع به باريدن ميکنه ،تمام وجود پر از رعد برق های پی در پی ام ميشه،آه های درونيم احساس ميشه،روياهای تاريکم ،تاريک وتاريک تر ميشه...

...آسمان چشمانم بارانی ست!آسمان چشمانم بارانی ست!!آه و سکوت!

پنکه اتاق روشنه....همه جا پر از سکوته...سکوته يه آدم پشيمون که زانوی غم بغل کرده!!!امروز يه مطلب نوشته بودم درباره يکی از استادامون و روز دوشنبه که انگار يه روز خاص بود توی دانشگاه ،ولی نتونستم از اون همه جمله که مدام تکرار ميشدن فرار کنم...به خاطر همين فقط قسمتی از اون رو نوشتم!! هزاران وهزارن واژه در درون پالايشگاه مغزم ميچرخن..ناخواسته واژه ای انتخاب ميشه واز بين صافی های انگشتانم عبور ميکنه و ثيت ميشه در درونم،در وجودم!هنوز هم نميدونم چی ميخوام بنويسم ؟؟

 گلهاشان چه زيباست،دنياشان چه آبی ،روزهاشان ميگذرد ،ماههاشان می آيد،روح شاد بودن در درونشان تکرار ميشود!

قدم زنان عبور ميکنم ز کوچه کوچه ی وجودشان ،ز شهر پرخروششان.....ماه نيز به تماشای من آمده است.رنگ غربت هم پر رنگ وپر رنگ تر ميشود!..خلاصه ببخشيد ديگه،بقيه خاطره روز دوشنبه رو نتونستم از صافی دستم عبور بدم....

از کامنتای قشنگتون هم يه دنيا ممنونم ....فعلن..

.:مهتابی:. ...

۱۳۸۳/۱٢/٧
پاييزی گرم وخسته کننده...

ســــــــــــــــلام ...دوستای خوبم...

چقدر خسته ام و چقدر اين خستگی سخت برام....اين خستگی داره روحم رو پژمرده ميکنه ...روزهايم به تکرار سالهای پيش نشسته اند ،وجودم در کنار درختان برگريزان شده و چشمانم به برگهای زرد گره خورده است ....هوا گرمه....و من آروم ،آروم توی فضای پر از هياهوی دانشگاه قد ميزنم..چقدرقشنگ شده فضای دانشگاه ،پر از برگهای زرد پاييزی...و اين اولين پاييزيه که انقدر برام گرم و خسته کننده ست...به گوشه ای زير سايه ای يکی از درختای قديمی پناه می برم ..هنوز هم هوا گرمه !ديگه درختا هم نميتونند اين فضای گرم رو تحمل کنند ...چه برسه به من!نسيم گرمی در حال وزيدنه...برگها بيشتر وبيشتر ميريزند...صداهای نامفهوم در سرم تکرار ميشن....به اطرافم خيره ميشم ...مگه اينجا چی داره که من بنويسم ؟؟مگه اين گرما با وزش يه نسيم خنک ميشه ؟.به فکر فرو ميرم ،به اينکه اينجا ابتدای گرماست و من هنوز اول راهم که خسته شدم ....                                                                اين نوشته های بالا هم  قسمتی از نوشته های تلخ و خسته کننده وپاييزی من بود ....که  توی برگريزون چند روز پيش نوشتمش ...

جای همتون خالی ديروز رفتيم يه نمايشگاه ...از همه ی کشورا اومده بودند واسه نشون دادان فناوری! انقدر توی نمايشگاهای مختلف تابلو بازی در آورده بودم که اين دفه دوستم ازم خواست زياد حرف نزنمآخه بعضيا فارسی بلدن و ديگه حالا بيا و درستش کن ديروز هم داشتيم توی نمايشگاه قدم ميزديم ..کنار بنزای قشنگ...شيک ترين موبايلها ...مانيتور های دسته اول ...قشنگ ترين کولرها (اين قسمت نمايشگاه خيلی خوب بود....من و اون دوستم تلپ شده بوديم جلوی کولر و داشتيم احساس يخ زدگی شما رو در ايران تجربه می کرديم.. و هزار تا فناوری ديگه که ۹۰۰ تاش لوله فاضلاب بود!واقعا هم همينطور بود از ۵ تا سالن شايد ۲ يا ۳تاش پر از همين لوله ها شده بود....بشکه های نفت هم شده بود جزيی از فناوری! خلاصه يه دفه رسيدم به يه مغازه ....ديدم طرف داره بد جور نگاه ميکنه .برگشتم به دوستم (البته خيلی آروم )گفتم اينا مال کدوم قبرستونين ديگه؟ فهميدم نبايد ميگفتم ولی ديگه دير شده بود واسه فهميدن زود از اون نقطه رد شدم و رفتمبعدا يکی از ايرانی ها بهم گفت اون طرف فارسی بلد بوده...ديگه شدم سنگ روی يخ .... 

آهان داشت يادم ميرفت ايران هم اومده بود ...و از اون همه فناوری فقط يه مشت سيم آورده بود با چند تا پرده که خيلی هم خبری نبود.....قسمتی که مال ايران بود خيلی بزرگ بود و پر از کاتالوگ وعکسای خيلی قشنگ از فناوری ايران !...انگار يه قالب يخ هم آورده بودند ....نميدونم ولی هر چی بود مربوط به قالب يخ سازی بود.

بازم ممنوم به خاطر کامنتای قشنگتون ....اميدوارم امروز که پرسپوليس با استقلال بازی داره .....پرسپوليس روی اين استقلالی های اينجا رو کم کنه! به اميد پيروری امروز....فعلن.. 

.:مهتابی:. ...

۱۳۸۳/۱۱/۳٠
سرماخورگی اونم اينجا.....عجيبه نه؟؟؟

سلام به همه دوستای خوبم .....

حالتون که خوبه؟؟؟من که اصلا حالم خوب نيست.....اينجا هم چند روزی هوا سرد شده بود ....منم توی همون چند روز سرما خوردم ....الان هم صدام شده مثل جوجه تيغینمی دونم چيکار کنم خودم دارم از صدای خودم عصبی ميشم ....بی خيال سرماخوردگی ....

الان يکم هوا گرم شده .....کلاسای ما هم از يکشنبه که شروع شد .....خوب بود ...ولی خيلی خسته شدم توی اين يه هفته .....چقدر ذوق داشتم واسه جمعه .....حالا قدر جمعه ها رو خوب می دونم ...هر چند که  امروز بايد بشينم تحقيق دراسات قرانی رو بنويسم ....ديگه جمعه ای نمی مونه برام هـــــــی...

 امروز ميخوام از  گلچين کلاسای اين هفته مون براتون بگم .....

خاطره روز سه شنبه

امروز با زورکا جون کلاس داشتم ،ولی حيف که سرماخوردگيم خيلی اذيتم کرد ..... دلم واسش يه ذره شده بود...از فضولی هم داشتم می مردم ..می خواستم ببينم تریپش عوض شده يا نه ؟؟؟موقعی که داشتم از فضولی ميمردم ساعت ۲:۱۰ دقيقه بود ...يه دفه خانم تشريف آوردن !!....منم که ديگه بودجه گاو وگوسفند کشی رو نداشتم ....به خاطر همين جلدی (سريع)يه پشه رو واسش قربونی کردم 

بگم از تريپش واستون :هيچ تغييری نکرده بود ....فقط  فکر کنم اون لباس سفيدش خورده بود به دامن سبزش ،آخه سبز شده بود ...نمی دونم شايد هم ولخرجی کرده يه لباس جديد خريده بود.....ولی بعيده...

بازم اون کيف بی ريختش رو آورده بود ،يه کيف بزرگه سياه مردونه !! ....آخه يکی نبود بهش بگه گدا (((پيام اخلاقی:وای چه حرف بدی زدم ...خدايا من رو ببخش!! )))آخه اون کلاسش واسه خانوم متشخصی مثل شما پايينه!! .....همون پوست ماری خيلی قشنگ تره ....تازه منم باهاش بيشتر حال ميکنم ....مثلا وقتی ميخوام چرت بزنم وسط درسش .....چشمام رو زوم ميکنم روی همون کيف پوست ماری و بعد يه دفه سر از جنگل آمازون در ميارم .....ودرگيری با مار های بوا ......ولی هر دفه اين مارا نامردی ميکنند و منم هنوز اول چرتمم که   يه دفه از نيش مارا از خواب  ميپرم ....تازه به خودم ميام و ميبينم ديگه از جنگل و اون مارای نامرد  خبری نيست ....البته اين کيف بزرگ هم يه فوايد ديگه ای هم داره مثلا ديروز فلاسکش رو گذاشته بود توی همين کيفش و  بعد کلاس رو با آبدار خونه اشتباه گرفت و شروع کردن به خوردن قهوه !!!.....تازه نه يه بار بلکه دوسه بار اين عمل رو انجام داد ....خوب منم قهوه ميخواستم.....حالمم خيلی بد بود ،سر همون قضيه سرما خوردگی ...قهوه هم خيلی ميچسبيد .....حيف که حال وحوصله دست به يقه شدن رو نداشتم و گرنه ....

کفشاش هم که نگو ،آدم رو ياد کفشای صد قرن پيش از ميلاد مسيح ميندازه ....خوب شايد ارث رسيده باشه بهش .....بعيد نيست..

اين مثالای  زورکا جون هم واقعا محشره....مثلا زدن رو...ميخواست حالی اينها کنه ....نزديک بود دوست من رو بکشه !!!!دستش رو آورد جلوی دوست من ،بيچاره دوستم خشکش زده بود ،رنگش شده بود عين گچ ...ولی مثاله ديگه ،برخورد که نبايد داشته باشه!!! ....مثال واسه در حال:اين دانشجو در حال چرت زدنه .....يهو آدم منفجر ميشه سر کلاسش!!

ولی با اين همه توصيف بازم بهترين استادمونه....ما رو هم بگی ،نگی يکم تحويل ميگيره ....

يه کلاس باحال ديگه هم داشتيم فکر کنم نحو بود .....استاده خيلی بدجور درس ميداد.....چشم بسته درس ميداد...انگار داشت واسه همه لالايی ميخوند ...من يکی که خوب خوابيدم .....بدجور هم حرف ميزد ...خيلی بد ....من که ديگه سر کلاسش نميرم ...عـــــــــــــــــمرن برم

اميدوارم فقط ســــــــــــــردرد نگرفته باشيد از نوشته های من ....

ممنونم به خاطر يادگاری های قشنگتون ......خوشحالم کرديد....بازم يادگاری بزاريد برام ....يادتون نره منتظرم...

.:مهتابی:. ...

۱۳۸۳/۱۱/٢٥
نيل و موج های آن

سلام به همه عزاداران حسينی ......

امروز اصلا حال نوشتن رو ندارم ....انگاری همه با کج کرده بودند ......از کامپپوتر گرفته تا شهر به اين بزرگی...دوباره آسانسور خونمون خراب شده فکر کنيد ۸۰ تا پله شايد هم بيشتر ....هی رفتم و هی برگشتم ...ديگه خيلی خسته شدم خسته  .....اينجا هم امروز حال و هوای ديگه ای داشت ............هر چند مردم اين شهر خاکی اين رو حس نمی کرند ...آخه امروز هوا هم مثل من دلش گرفته بود ...طوفانی طوفانی شده بود ...ولی اونم نتونست بغضش رو بشکنه و بباره...امروز يه مراسم بود واسه ماه محرم....همه جا سياه پوش شده بود،سياه سياه ...همه گريه می کردند واسه امامشون و من انگار سنگ شده بودم ....سنگ ....

ديگه نمی تونم چيز بيشتری بگم از امروز و شهری که فقط در اون يه تعداد کمی واسه امامشون غريب نوازی می کنند  .....ولی براتون يه خاطره از دفتر خاطراتم مينويسم ......اين خاطره رو جمعه  ساعت ۹:۴۵ دقيقه نوشتم ......ميدونيد از وقتی با دوست عزيزم هلال ناتمام آشنا شدم ...تصميم گرفتم که مثل اون خاطرات هر روزم رو  بنويسم ...واين همه خاطره ها رو مديون اون هستم

..............................................................................................................

حال وهوايی ديگه ای دارم امشب ...امروز دعوت بوديم برای سواری ،سواری بر کشتی ای که سالها بود کارش يکنواخت گشته بود و رنگ کهنگی در درونش برق می زد

من نيز ....هم نوا گشتم با موج های نيل ....رنگم به رنگ آسمان در آمد وفريادهای درونيم آزاد...........حس يک پرنده آزاد را داشتم در سطح يک اقيانوس آبی......و حس يک ماهی که شنا می کرد در آبی خاکی .....ماندم و ايستادم و خيره گشتم به نيل .....نيلی که نمی دانم سفيد بود يا آبی ......

ناگهان مردی را ديدم که خيره مانده بود بر ما و کشتی کهنه ی ما......آن مرد با چشمانش و عصای شکسته اش دنبال می کرد راه ما را .....شايد رازی نهفته بود در نگاهش،شايد......

هوا گرم بود و عرشه کشتی داغتر از آن ....ديگه  از  نسيم هم خبری نبود .......اون وقت تشنگی را فهميدم .....و ناگاه قلب سنگيم گريه اش گرفت، به ياد تشنه لبان کربلای حسين........

ديگه خورشيد هم داشت غروب می کرد.......پرنده ها هم رو به سوی خونه هاشون پرواز می کردند .....ماهيها هم ميخواستند بخوابند .....اون وقت تنها ما مونديم وهزاران پشه ی گرسنه ....بايد بر می گشتيم و من نمی تونستم دل بکنم از اين آسمون صاف و بی ابر و غروب غمگين نيل 

ولی جای همتون خالی بود ........آلوده کردن آبی که خودشم هم آلوده بود،نيل را پر از شيشه های رنگی کرديم و برای پرتاب پوست ميوها مسابقه داديم ....برای همه دست تکون داديم ...وهنگام عکس گرفتن هم، من واسه ی  همه شاخ گذاشتم ....تازه کلی به ژست با شاخشون خنديدم......

اميدوارم خوشتون اومده باشه.....فقط يادتون نره يه يادگاری از خودتون  برام بزاريد .....در ضمن شما که قلبتون  صافه مثل آب زلاله....برای منم دعا کنيد تا منم مثل شما پاک و صاف و زلال بشم .....يادتون نره ....

.:مهتابی:. ...

۱۳۸۳/۱۱/٢٠
حال و روز من در اينجا

سلام دوستای خوبم .......

حدود ۱۵ دقيقه پيش با اومدن ما سکوت خونمون در هم شکست واون همه تاريکی وحس خالی خونه تبديل شد به نور و روشنايی وفرياد...يکی يکی کفشامون و لباسامون رو عوض کرديم وهر کدوممون رفتيم سراغ اون چيزی که دوستش داريم.....ومنم اومدم اينجا .....تا از همتون به خاطر اون عکس که نيومده بود معذرت بخوام ........ببخشيد آخه من زياد وارد نيستم ....

خوب از اينجا بگم براتون :انقدر هوا گرم شده که ديگه دارم اتصالی ميکنم ....الانم پنکه روشنه ....فکر کنم اين آغاز اون فصل جهنيه، که ريش سفيدهای اينجا برام شرحش رو داده  بودند.....ديگه از بهارهم خبری نيست .......

 

تا حالا دو يا سه تا مراسم گرفتن برای ۲۲ بهمن ....که منم توی همه ی مراسم ها شرکت کردم ..... ای...خوب بود....

امروز هم يه مراسم بود .....خوب منم پاشدم رفتم ......بالاخره بهتر از بيکاريه ....يعنی اون موقع اين فکر رو کردم ....

بگم براتون از اين مراسم .....مراسم از ساعت ۷ شروع شد وتا ساعت ۱۰ ادامه داشت ......

اول مراسم يه فيلم گذاشتن در مورد ايران ..... خوب کار من توی اين مدت :ياد فيلم سينمايی افتادم وتخمه های ته جيبم رو شروع کردم به خوردن......وبعدش تموم مجلس رو معطر کردم به بوی تخمه .....

خلاصه بعد از اينکه فيلم تموم شد   ...سخنرانی آدمهای مختلف شروع شد....و اون وقت من در حال چرت زدن بودم .....آخه من که حوصله ی گوش دادن به سخنرانی های فارسی رو ندارم چه برسه به عربی

وسط سخنرانی هم به خاطر پريدن چرت آدمهای مختلف ،يه گروه موسيقی از نوع محلی سودانی آوردند ،اون موقع داشت سرم  منفجر ميشد .....وای چيکار ميکردن اينها ......بشکن و حرکات موج دار .......بعد هم دوباره سخنرانی .... و دوباره يک گروه موسيقی ديگه....وای چه حالی داشتم اون موقع .....احساس سر گيجه واحتياج شديد به  قرص استامينوفن کديين...  

خلاصه بعد از ۶ يا ۷ تا سخنرانی .....راهی بيرونمون کردن .....اينم از امروز ما...... 

                                                    نظر يادتون نره

.:مهتابی:. ...

۱۳۸۳/۱۱/۱٥
آخ جون .....امتحانام تموم شد!!!
 سلام ......
نمی دونيد چقدر خوشحالم به خاطر تموم شدن امتحانام ...می خواهم پرواز کنم ....مثل بچه ها بدوم ولی حيف تا ميام شادی کنم ياد خراب کردن اونها می افتم بازم دوباره دپرس ميشم .......امروز آخرين امتحانم يعنی دراسات سودانی رو دادم ....فکرش هم حتی حالم رو بد می کنه...دراسات سودانی ،آخه اين ها تمدنشون کجا بوده .....ميگن قديمی ترين انسان روی زمين رو همين نقطه کشف کردن به حق چيزای نديده ونشنيده .....از امتحان ديروز هم فقط قلقشندی که ميگفتن خيلی خيلی قشنگی! ... (طرف ازاين چرت وپرت نويس ها تاريخ بوده)  رو فقط  يادمه ......خداش خيلی کلمه های عجيب غريب خوندم اين چند روزه ......حالا برا محض ازدياد  اطلاعات عمومی شما   چند تايش رو می نويسم ....دنغلا العجوز (نمی دونم شايد واقعا عجوزه بوده )...اقريطی (يه نوع زبون بوده )...الفونج ( اسم يه منطقه ست )که من رو ياده کلمه چلاغ می ندازه (ربطش با خودتون ).....بيجه (يه قبيله بوده که من رو  ياد بچه گفتن اصفهونی ها می ندازه )......آکلات لحوم (گوشت خواران ).....الخ (الی آخر)خلاصه سرتون رو درد نميارم همين چند تا بس تا بفهميد من چی ميکشم  .....هی دلم برای خودم سوخت
خوب حالا برای اينکه خستگيتون در بره... براتون يه عکس گرفتم  از رود نيل ببينيد و لذت ببريد
                                                                       
..................اينم کوچولو شد..آخه موش نخوره...اين عکسای منو!!!
منم کشته ،مرده نگاه اين دختره بداخلاق شدم....شما هم نگاش کنيد انگار ارث باباشو از من ميخواد..تريپ هاشونم مال عهد بوق (البته بعضی هاشون فقط)               
  اين کوچولو هم خودمم ...نه شوخی کردم      يکی از بچه های  ايرانی هاست ....خيلی با نمک به پله برقی ميگه جارو برقی ...مثلا بريم سوار جارو برقی بشيم... آماس (آدامس) بخريم ....خلاصه همين ديگه ......
 
راستی ممنونم از کامنت های قشنگتون ....مر۳۰.....يکم از دپرسيت در اومدم...منتظر يادگاری های قشنگتون می مونم....نظر يادتون نره .....فعلن 
 

.:مهتابی:. ...

[ خونه| قبلنا | نامه رمزي ]

 

باتوق
قديما
نامه رمزي

  lang=en>

WebGozar.com | TopSites

:Links:



  هلال ناتمام 

ديوونه باکلاس

ماه پيشونی

ستاره صبح

تمساح

من و نازنين

ماهي تشنه  

کلبه ای در آفريقا

عشقي به رنگ  آسمان 

وفادار دلشکسته 

ديويد جکوب

شب نيلوفری

قصه شاه پريون

شب هاي پر ستاره

سارا و ستاره آسمونش

ديوونه عاشق

زنان کوچک

گرگ وشب

غريبه توی غربت

قرارمون يادت نره

نوشته هاي يک جوان

روياي تاريک

زبان عشق

ابرينه

سايه عمر

نازي تنها

 

ديگه نبود؟؟