|
۱۳۸۸/۱٢/۱۱
سودان و مردمان سودان!
بسم الله الرحمن الرحیم
چندى بیش از سودان و خیابانیش نوشته بودم،حال از صفت مردم این کشور افریقاى مینویسم؛ صفتى که به صورت ژن همچنان در وجودشان باقی است آن هم صفت بردگیست، جای تعجبه با وجودی که سالهاست از قطع نسل بردگی میگذرد همچنان این صفت احساس میشود؛در میان این مردم با گذاشته ام مردمانى که تا زمانى مسؤلى بالاتر از خود بالاى سرشان نباشد دست به هیج کارى نمیزنند و احساس هیج مسؤلیتى نمیکنند، اینها همان مردمان تنبل صفتند که ابن خلدون در مورد آنها گفته " مردمانى ضعف ارادهاى هستند که از خود هیج اراده اى ندارند"؛ و بقول ابو حیان توحیدی"مردمانى بى خیال و غافل از همه جیز، که همجون حیوانند". آرى، به تحقیق چنین است. جای هیج گله و ناراحتی و توهین به این مردمان پاک نیست، بلکه واقعیتى همراه با تلخیست. بقول ابراهام الکول محقق قاره آمریکا در مورد سیاه بوستان و بردگان چنین میگوید:" زمانى که بردگان را ازاد کردند و به آنها زمین و اراضی کشاورزى دادند تا زراعت کنند مدتى قدرت نظارت بر کار خویش داشتند و آنجا را رها کرده و به جایگاه اولی خویش بر گشتند تا در لباس بردگی ظاهر شوند و از صاحب کار خویش فرمان گیرند". این خود نقطه اى از نقطه ضعفهایست که در سودانیها به چشم میخورد. حال بعد از این به صفتهای دیگر این مردم که در میانشان احساس کردم میبردازیم. چندى بیش کتاب حدیث ورق میزدم که در لابه لاى احادیث چشمم به حدیث منافق افتاد،وآن این حدیث است:"عَنْ النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ آیَةُ الْمُنَافِقِ ثَلَاثٌ إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ وَإِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَإِذَا اؤْتُمِنَ خَان".که آن در میان این مردم سیاه بوست دیدم. لحظه اى با خود گفتم واقعاً این مردم منافقند؟ چون این صفت منافق طبق حدیث رسول در وجودشان احساس میشود. بر خود تحلیل کردم و گفتم شاید عاملى باشد که این صفت در اینها بوجود آمده است. خلاصه مردمانى عجیبند راستگویى بر زبانشان جارى نمیشه، اگه دیدى یک سودانى راست گفت بدان که اصلش از جاى دیگه است.طورى وعده میدهند کأنه راست میگوید و بر سر وعدش باقیست، همین دیروز بود رفته بودم دانشگاه تا با یکى از مسؤلین در مورد کارم باهاش مشورت کنم ایشان از روى بى حوصلگی گفت:برو فردا بیا،چنان با زبان خوش بیان کرد که باورم شد، فردا شد- فردا شد تا بلاخره بعد از چندین فردا او را دیدم این بود وعده آن مسؤل. چه جالب این صفت در بین همه اقشار سودانیهاست قشر دانشگاهی ،بازارى، و غیره،هیچ فرقى بین آنها نیست. این خود از خلاف وعد سودانیهاست که امام شافعى میگوید: سلام على الدنیا إذا لم یکن بها صدیق صدوق صادق الوعد منصفا صفت دروغگوی که داره غوغا میکنه، شخص اینقدر دروغ میگوید که خود هم به مرحله باور میرسد، این سودانیها براى باورندن شنونده بحرفهاى دروغشان چنان قسمهاى"والله- اقسم بالله العظیم" میخورند که همه را به حیران میاورند.این صفتها نه تنها عامل و نشانهاى منافق،بلکه عامل تخلف و عقب ماندگى کشور شده است.
عبد الرزاق رحمانی دانشجوی ادبیات عرب دانشگاه خارطوم
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٠ ب.ظ توسط .:مهتابی:. ... ۱۳۸٤/۳/٢۳
کوچيدم...رفتم...گريديم...خنديدم...بدرود سودان...سلام ايران عزيزم!!!
و باز هم سلام...سلام... و اين بار سلامی متفاوت...سلامی که بوی آخرين سلامها رو ميده...دارم ميرم....کوله بار خاطرات سودانم رو دارم جم ميکنم تا باخودم بيارم به همون جايی که تعلق دارم.. اگر بار گران بوديم ما رفتيم...اگر نامهربان بوديم ما رفتيم...~~~~~~~~خلاصه ی سفر يه نفر از سودان(خودم سودان،هوای گرمش(سوختم)،الاغای قشنگش(واسه سواری بد نيس)مردم خون گرمش(بيچارها زياد تو آفتاب وايسادن...خونشون گرم شده..ولی مردم خوبی بودن دانشگاه خارطوم،قسم آداب(قديمی ترين قسمت..*خطر مرگ نه ريزش سَردرش)..زورکا جونم(کيفه گندش،مثالای بانمکش قاعه عبدالله طيب(مربوط به مرحوم پرفسور عبدالله الطيب...قيافه ش بانمک بود،بشکن زدن تو اين قاعه استاد بود..) ،قاعه دوبيل با صندليای تاب تابيش(منم دو تا بيل هديه ميکنم بهش تا کامل بشه)ميمونا دانشگاه جوبا(سقف گونی کشيده+گربه ی ملوس)،دوسای سودانی(فضولای محله)،قاعه الصداقه(گشت و گذار،سر به سر سودانی گذاشتن يه نگاه آخر به نيل،نيل قشنگم...نيل آبی...نيل خاکی...منم دارم ميرم،هورااااا...ميشد نيل ور ميداشتم می آوردم ايران...حيفِ نيله!!دلم واسش تنگ ميشه!! و سودان کشور خاکی اما دلنشين...ببخش اگه تو رو خوب معرفی نکردم...ببخش اگه خوبی ها و زيبايی هات رو نديدم....يا کم ديدم...سودان جای قشنگيه...جالبه...من که کلی خاطره دارم ازش!!!برای ديدن و گشتن،بد نيس!!ولی برای موندن،نه!! خداحافظ جمع ايرانيانِ سودانی!!!همون مقيم سودان!!!بی من خوش باشين... «هر کسی يه نمره به من بده..از 0 تا 100....باشه؟؟دوس دارم نظرتون رو بدونم...هيچ اشکالی هم نداره0 باشه!!!من عادت دارم چقدر شوق دارم...با داشتن اين همه شوق ولی يه حسه متفاوت درام...نميدونم...هميشه موقه خدافظی همين حس رو دارم...يه حس عجيب؟!تو خاطرهام دارم غرق ميشم...غرق... دارم برميگردم....تا جای دوسايی که ايران نيستن رو هم خالی کنم...اگه کاری هس بگين؟؟ و اما جمله اين دفه..ای کاش آشنايی ها نبود....يا اگر بود به دنبالش جدايی ها نبود!!!... اينم آدرس جديدم: M*~شبهای مهتابی~*M من از اين به بعد اينجام...خوشحال ميشم دوسای خوبم که تا حالا باهام بودن رو اونجام ببينم!!!...مياين؟؟...اونجا الان آپه و تنها!!!پس زود بياين!!زوووووووووووووود از همه ی دوستای گلم که لينک مو گذاشتن ممنونم...فقط اگه ميشه آدرسه جديدم رو بزاريد...باشه؟؟؟مر۳۰n صبر کنين هنوز هستم....وايسين...برام دعا کنين مشکلی پيش نياد خوب ديگه خدافظی نميکنم...که اونجا ببينمتون!!! پاوبلاگی....اينم علت کم سر زدن من....حالا ببخشين..من به ياده همه هستم!!!هميشه!!!بی شما،جون شما نميشه!!چه ميشه،نميشه ای شد آخره کاری
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤۸ ب.ظ توسط .:مهتابی:. ... ۱۳۸٤/۳/۱٩
درگير....قاعه الصداقه...فوتبال..خوشحال!!!
سلااااااااااااااام....دوستای گلم...خوبين؟ اول از اينجا بگم که اوضاع قمر در عقربه...چن روزه هوا گرم شده،برقام ميره«کجا ميره؟»چی گفتم؟! خوب يه خاطره از ۱۶ خرداد...دوشنبه...«داشت بدجوری بهتون خوش ميگذشت،بدونه خاطرات من نه؟ قرار بود بريم موزه که باز ۲شنبه بود و تعطيل...هی!!رفتيم نمايشگاه سوريه...يه جورايی تابلو شديم...خيلی ها ميشناسنمون...آخه زياد ميريم....قاعه الصداقه...جای بزرگه و قشنگيه...رفتيم توی نمايشگاه...يکم گشتيم بعد اومديم بيرون...وسط چمنا ولو شديم و يکم گپ زديم....بعدش آفتابِ داغ وگشتنم استاد... يه جايی همون وسطا، روی پله ها،قالی های قرمز پهن شده بود...توشم اونطور که پيدا بود خيلی قشنگ،مشنگ بود...از بيرون ديدم يه خانومه اونجا وايساده...منم گفتم ميرم...اداشو در ميارم،مثلا منتظره کسی ام اينم جمله اين دفه«بدونه توضيح» خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد........خواهان کسی باش که خواهان تو باشد هی ..عجب روزگاريه....انگار همين ديروز بود که نوشتن رو شروع کردم...نوشتن،عجب روزايی رو گذروندم...گاهی تلخ،گاهی شيرين...من هستم...تو هستی...ولی يه مدته کم...کوتاه...مهمون اين دنيا...اين روزگار...مهمه استفاده از ثانيه هاس...چقدر ثانيه ها عجله دارن....امروزها،باعجله ميشن فردا...و فراد تکرار ديروز...کاش تکرارها نبود..ای کاش،کاش ها نبود...حسرت ها نبود...ای کاش و ای کاش دعای اين دفه:راسی خبردراين يکی از کشورای آفريقايی قحطی اومده؟؟من تصويرش رو چن روزه پيش ديدم....دلم خيلی سوخت براشون احساس زير خط ها ناپيداست...شوق من زير کلمه هايم ميچرخد...آهنگ قلبم با شادی غنچه ميدهد...ولبخند روی لبهايم ميشکفد..خيلی خوشحالم!!خيلی فوتبال ديروز هم آخر حال بود!!تبريک ميگم...ولی گزارشگری اين عربا آخره خندس...چن نمونه ش:گل محمدی:جل محمدی....نيکبخت واحدی:نيکبحت واحدی(تلفظ تندش... از همه دوستايی که بهم سر ميزنن خيلی خيلی ممنونم پاوبلاگی:آهنگ وقت نکردم پيدا کنم...به خاطر همين فعلن اين آهنگ رو گذاشتم...چطوره؟
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٦ ب.ظ توسط .:مهتابی:. ... ۱۳۸٤/۳/۱٢
آينده........هوا......قورباغه و...
~*سلام به همه ی بر و بچ!!!نميدونم sجمع ميخواد يا نه؟؟*~ خوبين؟؟من که خوبم...دارم حال دنيا رو ميکنم اول اين ضرب المثله رو روشن کنم...واسه دوسايی که دوس داشتن بدونن..اين که «هِر رو از بِر تشخيص نميده»يعنی ۱/دوست رو از دشمن تشخيص نميده...۲/گربه اينجا که هيچ خبر،مبری نيس...اون ورا چطور؟؟اين چن وقته که بارون اومده بود يه گروه از بهترين قورباغه ها اومدن اين نزديکا و افتخار دادن شبا واسمون يه دهنی بخونن... ولی نميدونيد اين بارون چقدر قشنگ کرده همه جا رو...همه جا سرسبزتر شده و تازه تر...هر چن هوا بعد از بارون شرجی ميشه ولی خداکنه يه باره ديگه هم بارون بياد...اونم شلنگيش!! چن روز پيش داشتم يه مجله ميخوندم....رسيدم به صفحه"سفری به آينده...يا يه چيزی توی اين مايه ها...آرزوهای آدمای مختلف در آينده...کلی خنديدم روزه عجيبی ست امروز..آينده برايم مبهم است....چگونه رفع ابهام کنم؟....معادله زندگی با ضربهای ذهنم حل نشدنی ست...روزهای بارانی زندگيم را در روزهای آفتابی ضرب ميکنم..و روزهای تکراری را حذف...جوابش به بی نهايت وصل ميشود...بی نهايت..چه کوتاه است عمر گلها..ولی چه ماندنی ست عطرشان..عطر ماندنی آنها..در ذهنم تداعی بخش بودن های زندگی ست...بايد های زندگی.. و تقدير... دفترم رو باز کنم واستون يه قسمت از يه خاطره رو بنويسم....نه بی خيال....والا اين چن وقته خاطره ی زياد جالبی ندارم...ميخواستيم بريم موزه بگردیم... فردام که فوتبال داره....بايد با گزارشگری اين عربا به جای فوتبال ديدن اينم يه متن از من:زندگی شيرين است ..شيرينی اش به تجربه است ....تجربه با شکست ميشود تجربه...شکست با شناخت ميشود پيروزی ...پس پيروز باشيم و اميدوار..... گل لبخند رو لبام جا ميگره....غنچه شادی ميشکفه....بهار مياد سراغم....غم ميره از نگاهم....بال ميگرم....پر ميکشم.....آسمون من تا آسمونِ عشقتون....يه نگاه فاصله داره..زود ميرسم....يه خيابون....يه بيابون....يه بارون...بوی عطر پاکی....بوی احساس غريبی....بوی لاله...آدمای ساده...نه اينم جمله اين دفه....خوشبختی بر سه ستون استوار است:فراموش کردن گذشته،غنميت دانستن حال و اميد وار بودن به آينده....بله،امید داشته باشيم به آينده...قدر الان رو هم بدونيم!! ممنون از دوستایی که لطف دارن به من سر ميزنن....و معذرت از دوستايی که نتونستن بهشون سر بزنم
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٢٢ ب.ظ توسط .:مهتابی:. ... ۱۳۸٤/۳/٤
بارون ...شهر را زير قدمهايش زيبا کرد!!بارون قشنگه!!خيلی!!
سلام...حال واحوال؟؟خوبين؟؟ نميدونيد چقدر خوشحالم..نه به خاطر تموم شدن امتحانا...نه...امروز شهر خاکی خرطوم...خيلی قشنگ شده بود!...امروز خرطوم ديگه خاکی نبود...ديگه تاريک نبود...امروز اينجا بارونی بود...بالاخره آسمون اينجام ،دلش رو يه دل کرد و بغض ۷ ماهش رو شيکوند...بالاخره بارون اومد..بارون با تموم زيباييش...با تموم قشگيش...منم به اندازه ۷ ماه،زير بارون راه رفتم...با بارون باريدم...باهاش پاک شدم...چقدر بارون قشنگه...بارون تجلی پاک احساسه!بارون با قدمهای پاکش يه جون تازه داد به اينجا..يه جون تازه داد به من...خرطوم پر از عطر شده،پر از احساس..خلاصه من که خيلی ذوق زده شدم اينم چن تا جمله از لابه لای درسای مشنگمون!!! يه ضرب المثل عربي!«لا يعرف الهر من البر»تو فارسی هم داريم،شنيديد؟؟ حالا به نطرتون منظور از هر يا بر،چی چيه؟؟ از سودانيا بگم...که خيلی ماهن!!! ميخوام اين قضيه اتوبوسای دم در دانشگاه رو تعريف کنم..بله...اينجا خر زياده خب هوا گرمه و سودانيام تيز هوش،شربت دارن به به! خوب بريم سر بحث مرگ و مردن که بعد از امتحانا خوب ميچسبه!! «مرگ ... خلسه مبهم...سفر روح به هرکجا که دوست داشت..خلاص شدن از کابوس ندانستن...خلاص شدن از حصار زمان...خلاص شدن از بدترين اختراع بشر پول... رهايی از تعلقات...نزديک شدن به مسمی و دور شدن از اسم...خداحافظی با کسالت جسم...سلام به شعف جان...شوق رسيدن به نور مطلق... نزديک شدن به ترازوی عدل... اثيری بودن مفاهيم ابدی... رنگهای حقيقی... چه دنيای قشنگی.»نظر دوست عزيزم تمساح!....البته توی وبلاگش هم در اين باره زياد نوشته...برا من که جالب بود....شما رو نميدونم؟؟ «من معتقدم ٬ قبول دارم و با تمام وجود و احساس هام می دونم که نخواهم مرد . می دونم که تا ابد خواهم بود. می دونم که من ای که می تونه بميره ٬ من نيست بلکه کالبدی هست که دارم ازش استفاده می کنم و چيزی که بهش مرگ می گن فقط عوض کردن همين کالبد هست.... آره من با این مردن ها نخواهم مرد .... مطمئنم دوباره ها هميشه هستند ... دوباره برمی گردم ... شايد تو تن يه درخت يا ساقه يه يه گياه ....شايد تو پرهای رنگارنگ يه پرنده .... شايد تو کالبد يه قاتل يا يه قهرمان يا يه شاعر يا يک ديوونه يا خيلی عاقل ..» اينم نظر هلال ناتمام عزيزمه!من با نظرش ديدم عوض شد...آره منم ممکن يه روز جوانه زدم از دل يه ساقه!!شايد اون موقع برای... اينم يه تيکه از من!! ميخوام هر دفه يه جمله بنويسم...شمام ميتونيد کمکم کنيد
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٢ ب.ظ توسط .:مهتابی:. ... ۱۳۸٤/٢/۱٥
بحث های متفرقه!!جن!!امتحان!!شم النسيم!!و.....
ســـــــــــلام.... حال و احوال؟خوبين؟ احتمالا ديگه نميتونم بيام تا اوايل خرداد که امتحانامون تموم ميشه!!هی عادت کردم به اينجا...ميشنم حرفای يه هفته رو مينويسم....اون اوايل که دفتر نداشتم هر روز و هرروز مينوشتم ..ولی حالا ....بگذريم...دلم تنگ ميشه حسابی.. خوب دوباره هلال داره اخبار فوتبال رو برام مينويسه بگذريم...راسش ميخواسم دفترم رو باز کنم خاطره يه روز باحالم رو بنويسم،ديدم با اين دستخط مورچه ای که تازه چند تا خرچنگ هم دارن از روش رد ميشن...دو صفحه ای نوشتم...خلاصه بی خيال شدم و اما يه سوال که چن وقته تو ذهنم داره هی ميره و هی برميگرده اينم يه عکس از اينجا...اميدوارم ايراداش رو بهم بگيد!! راستی اين که گفته بودم دراسات سودانی ادامه داره خوب ديگه دلم خيلی خيلی تنگ ميشه!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٤ ب.ظ توسط .:مهتابی:. ... ۱۳۸٤/٢/۸
آخ جونم...درسامون تموم شد!!دراسات سودانی هم ادامه دارد!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم... امروز ديگه ميخوام دراسات سودانی رو بزارم کنار....يادمه چه درس سختی بود....ساعت۸صبح بلند ميشدم..می رفتم،سر کلاس...بايد زود ميرسيديم واگرنه استاد راه نميداد شنبه!!! از ماشين پياده شدم ..به طرف دانشگاه راه افتادم...معنی آتيش داغ رو خوب احساس ميکردم بگذريم....درسای مام ديگه تقريبا تموم شد....الانم خوشحالم ..ولی نه ميم مثل ماهی~~~ماهی تنگ بلور ؟ ~~~نه ! ~~~ ماهی درياهای دور ~~~ميم مثل مرواريد ~~~ نه بدل از لب جوب~~~ گوهری از دل و نور~~~ميم مثل مهتاب ~~~نه فقط نور روی آب ~~~بازی عشق تو شبها ~~~ ميم مثل ميوه ~~~کال و سبز و نرسيده ~~~ با کمی صبر ولی دست رسيده ~~~ميم مثل من ~~~نه ! ~~~بی تو تنهاست ~~~ميم مثل ما ... آره خيلی شعر قشنگيه!! خوب ديگه...بازم خيلی شد...مث قبل...از همه دوستای خوبم که برام يادگاری گذاشتن
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٩ ب.ظ توسط .:مهتابی:. ... ۱۳۸٤/٢/٢
شادی....سادگی....آرامش...لذت....!!
سلام...سلامی به گرمای شوق و اشتياق وجودم.... چقدر امروز شادم...خوشحالم..يه قالب جديد،يه آهنگ جديد...يه شروع دوباره...سادگی رو خيلی دوست دارم...دوست دارم ساده باشم...ساده زندگی کنم...به نظرم اگه دنيا رو ساده ببينم،همه ی کارها هم ساده ميشه!!نظر شما چيه؟؟ چه شادم امروز و چه سرمست...سرودی خواهم سرود...زين شاديه درونی خويش...فرياد خواهم زد...ساده خواهم بود...قالب قلبم نيز ساده بايد باشد...تا ابد خواهم نوشت...روی تنها ديواره ی قلبم...سادگی زيباست...تا ابد ساده بمان! چه زندگی خوبی!چه دنيای قشنگی!چقدر خوبه که با روياها زندگی کنم!!خوب قرار بود ادامه دراسات سودانی رو امروز بنويسم...البته اگه دوست داريد بخونيد!! خوب ميخوام از خوبی های اين شهر بنويسم...از درختای هميشه مقاوم و سرسبزش..از جنگلهای جنوبش...از رود نيل سفيدش،از صنايع دستی بی نظيرش بهتره بی مقدمه شروع کنم مکانش رو که طراح قالبم يعنی ستاره صبح مشخص کرده....کشور بزرگيه!!هر چند با همه ی بزرگيش به نظرم بازم کوچيکه!!اون اوايل که اومده بودم اينجا،يه شهر نيمه خاموش رو می ديدم که هر بار برام تاريک تر و خاموش تر ميشد....ولی بازم نيل هست که هر وقت شب ميرم سراغش يه هلال نيمه تموم ماه رو ميبينم که داره توی اين همه تاريکی خودنمايی ميکنه!!ولی الان شهر روشنه...گوشه های شهر پر از چراغ های نگاه نورانی من و مهتاب شده!نور ماه!!نور يه نگاه نو! ميخواستم از خوبی های اينجا بگم....اينجا دريام داره ولی جنوب...اينجا جنگلای سرسبز م داره،بازم جنوب..اينجا اهرام هم داره که شايد از مصر هم قديمی تر باشه،اونم جنوب از ميوهاش شروع ميکنم...يه ميوه دارن که خيلی خوشمزه هست اسمش جوافه ست و اما صنايع دستيش...بالاخره خرطومه فيله مهم ترين بازارشون ام درمانه که خيلی قديميه...چيز،ميز زياد داره...که به نظرم خيلی خوبه!اينم اسم چند تا از بازارای معروفش:شعبی،ليبی،بحری،و... ولی اون چيزی که نظر من رو از همون اول به خودش جلب کرد مسجدای قشنگشه!!همه ی مسجداش قشنگه.....يکی از مسجداش من رو ياده مسجد النبی ميندازه....همون گنبد سبز...آخ چقدر دلم هوای مدينه رو کرده...هوای بارونی اونجا...چقدر مدينه دلگير بود!!يادش به خير!! و اما مرسدس بنزا که يکم کم توصيف شده بودن:اوصولا مرسدس بنزای اينجا آخر پيشرفتن از دانشگاه هم که معروفترينش دانشگاه خودمونه!!ساختمونای قديمی زياد داره...گاهی ميريم دانشگاه گردی!!جاتون خالی با اينکه زير آفتابيم ولی حسابی حال ميده!! انگار زياد حرف زدم،ببخشيد!!،از طراح قالبم ستاره صبح خيلی خيلی ممنونم...خسته نباشه!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٦ ب.ظ توسط .:مهتابی:. ... ۱۳۸٤/۱/٢۸
دلتنگم...ولی دراسات سودانی رو ميگم!!
سلام~سلامی به وسعت قلبهای شکسته~به وسعت دلتنگي يه عاشق دلم گرفته!!هيچی نميخوام بنويسم....ذهنم پر از خاطره ست...دوست ندارم ديگه هيچی بنويسم...وقتی دلم ميگيره...هيچ کار نميتونم بکنم..همش يه گوشه نشستم..به خاطراتم فکر ميکنم بار ديگر صبح می آيد...کوله باره کتابهايم را می بندم...گوشهايم را ميگيرم..و چشم بسته به راه می افتم....به دنيای خيال ميرسم...ابر بارانی در چند قدمی ميبارد....عطر شکوفه های بهاری احساس ميشود...زمين سبز رنگ عشق پر از بنفشه شده...زيرباران ميخوانم....عطر سکوت را..سکوت ميکنم..خيره ميشوم...چه زيباست اينجا...ناگاه صدای دلخراشی سکوتم را در هم ميکوبد...چشمانم را باز ميکنم...ساعت نزديک هشت است...کتابهايم را به دوش ميگيرم،به راه می افتم...آفتاب است و گرما...چهره شهر باز زير غبار خاکها مخفی ست....باز دلم ميگيرد...اين بار خودم می بارم بر سکوت نداشته شهر!!بر دلتنگيم برای ايران!...باد ميوزد...گرما به صورتم ميخورد..اشکهای خاکی ام می چکد...همچنان خسته از باريدن..به سوی کلاس ميروم...و در فکر باغ خياليم به درختهای خسته و داغ اينجا نيرو ميدهم...هر صبح تکرار ميشود..تکرار... امروز به خاطر چشمهای جستجوگر کسايی که اينجا رو نديدن،ميخوام از اينجا بنويسم
|
باتوق قديما نامه رمزي lang=en>
| ||||||||||||||||||